این برگ نمونهخوانی نشده است.
| او همیافتد به پیشم کای کریم | مر مرا کن از برای حق دو نیم | |||||
| تا نه آید بر من این انجام بد | تا نسوزد جان من بر جان خود | |||||
| من همی گویم برو جف القلم | زان قلم بس سرنگون گردد علم | |||||
| هیچ بغضی نیست در جانم ز تو | زانک این را من نمیدانم ز تو | |||||
| آلت حقی تو فاعل دست حق | چون زنم بر آلت حق طعن و دق | |||||
| گفت او پس آن قصاص از بهر چیست | گفت هم از حق و آن سر خفیست | |||||
| گر کند بر فعل خود او اعتراض | ز اعتراض خود برویاند ریاض | |||||
| اعتراض او را رسد بر فعل خود | زانک در قهرست و در لطف او احد | |||||
| اندرین شهر حوادث میر اوست | در ممالک مالک تدبیر اوست | |||||
| آلت خود را اگر او بشکند | آن شکسته گشته را نیکو کند | |||||
| رمز ننسخ آیة او ننسها | نات خیرا در عقب میدان مها | |||||
| هر شریعت را که حق منسوخ کرد | او گیا برد و عوض آورد ورد | |||||
| شب کند منسوخ شغل روز را | بین جمادی خرد افروز را | |||||
| باز شب منسوخ شد از نور روز | تا جمادی سوخت زان آتشفروز | |||||
| گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات | نه درون ظلمتست آب حیات | |||||
| نه در آن ظلمت خردها تازه شد | سکتهای سرمایهی آوازه شد | |||||
| که ز ضدها ضدها آمد پدید | در سویدا روشنایی آفرید | |||||
| جنگ پیغامبر مدار صلح شد | صلح این آخر زمان زان جنگ بد | |||||
| صد هزاران سر برید آن دلستان | تا امان یابد سر اهل جهان | |||||
| باغبان زان میبرد شاخ مضر | تا بیابد نخل قامتها و بر | |||||
| میکند از باغ دانا آن حشیش | تا نماید باغ و میوه خرمیش | |||||
| میکند دندان بد را آن طبیب | تا رهد از درد و بیماری حبیب | |||||