برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۹۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 هر هوا و ذره‌ای خود منظریستنا گشاده کی گود کانجا دریست 
 تا بنگشاید دری را دیدباندر درون هرگز نجنبد این گمان 
 چون گشاده شد دری حیران شودمرغ اومید و طمع پران شود 
 غافلی ناگه به ویران گنج یافتسوی هر ویران از آن پس می‌شتافت 
 تا ز درویشی نیابی تو گهرکی گهر جویی ز درویشی دگر 
 سالها گر ظن دود با پای خویشنگذرد ز اشکاف بینیهای خویش 
 تا ببینی نایدت از غیب بوغیر بینی هیچ می‌بینی بگو 
 پس بگفت آن نو مسلمان ولیاز سر مستی و لذت با علی 
 که بفرما یا امیر الممنینتا بجنبد جان بتن در چون جنین 
 هفت اختر هر جنین را مدتیمی‌کنند ای جان به نوبت خدمتی 
 چونک وقت آید که جان گیرد جنینآفتابش آن زمان گردد معین 
 این جنین در جنبش آید ز آفتابکفتابش جان همی‌بخشد شتاب 
 از دگر انجم به جز نقشی نیافتاین جنین تا آفتابش بر نتافت 
 از کدامین ره تعلق یافت اودر رحم با آفتاب خوب‌رو 
 از ره پنهان که دور از حس ماستآفتاب چرخ را بس راههاست 
 آن رهی که زر بیابد قوت ازوو آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو 
 آن رهی که سرخ سازد لعل راوان رهی که برق بخشد نعل را 
 آن رهی که پخته سازد میوه راو آن رهی که دل دهد کالیوه را 
 بازگو ای باز پر افروختهبا شه و با ساعدش آموخته 
 باز گو ای بار عنقاگیر شاهای سپاه‌اشکن بخود نه با سپاه 
 امت وحدی یکی و صد هزاربازگو ای بنده بازت را شکار