برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۸۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای برادر دست وادار از سخنخود خدا پیدا کند علم لدن 
 پس بود خورشید را رویش گواهای شیء اعظم الشاهد اله 
 نه بگویم چون قرین شد در بیانهم خدا و هم ملک هم عالمان 
 یشهد الله و الملک و اهل العلومانه لا رب الا من یدوم 
 چون گواهی داد حق کی بود ملکتا شود اندر گواهی مشترک 
 زانک شعشاع و حضور آفتاببر نتابد چشم و دلهای خراب 
 چون خفاشی کو تف خورشید رابر نتابد بسکلد اومید را 
 پس ملایک را چو ما هم یار دانجلوه‌گر خورشید را بر آسمان 
 کین ضیا ما ز آفتابی یافتیمچون خلیفه بر ضعیفان تافتیم 
 چون مه نو یا سه روزه یا که بدرهر ملک دارد کمال و نور و قدر 
 ز اجنحه‌ی نور ثلاث او رباعبر مراتب هر ملک را آن شعاع 
 همچو پرهای عقول انسیانکه بسی فرقستشان اندر میان 
 پس قرین هر بشر در نیک و بدآن ملک باشد که مانندش بود 
 چشم اعمش چونک خور را بر نتافتاختر او را شمع شد تا ره بیافت 
 گفت پیغامبر که اصحابی نجومره‌روان را شمع و شیطان را رجوم 
 هر کسی را گر بدی آن چشم و زورکو گرفتی ز آفتاب چرخ نور 
 کی ستاره حاجتستی ای ذلیلکه بدی بر نور خورشید او دلیل 
 ماه می‌گوید به خاک و ابر و فیمن بشر بودم ولی یوحی الی 
 چون شما تاریک بودم در نهادوحی خورشیدم چنین نوری بداد 
 ظلمتی دارم به نسبت با شموسنور دارم بهر ظلمات نفوس