برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۸۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 گرچه نحو و فقه را بگذاشتندلیک محو فقر را بر داشتند 
 تا نقوش هشت جنت تافتستلوح دلشان را پذیرا یافتست 
 برترند از عرش و کرسی و خلاساکنان مقعد صدق خدا 
 گفت پیغامبر صباحی زید راکیف اصبحت ای رفیق با صفا 
 گفت عبدا ممنا باز اوش گفتکو نشان از باغ ایمان گر شکفت 
 گفت تشنه بوده‌ام من روزهاشب نخفتستم ز عشق و سوزها 
 تا ز روز و شب گذر کردم چنانکه ز اسپر بگذرد نوک سنان 
 که از آن سو جمله‌ی ملت یکیستصد هزاران سال و یک ساعت یکیست 
 هست ازل را و ابد را اتحادعقل را ره نیست آن سو ز افتقاد 
 گفت ازین ره کو ره‌آوردی بیاردر خور فهم و عقول این دیار 
 گفت خلقان چون ببینند آسمانمن ببینم عرش را با عرشیان 
 هشت جنت هفت دوزخ پیش منهست پیدا همچو بت پیش شمن 
 یک بیک وا می‌شناسم خلق راهمچو گندم من ز جو در آسیا 
 که بهشتی کیست و بیگانه کیستپیش من پیدا چو مار و ماهیست 
 این زمان پیدا شده بر این گروهیوم تبیض و تسود وجوه 
 پیش ازین هرچند جان پر عیب بوددر رحم بود و ز خلقان غیب بود 
 الشقی من شقی فی بطن الاممن سمات الجسم یعرف حالهم 
 تن چو مادر طفل جان را حاملهمرگ درد زادنست و زلزله 
 جمله جانهای گذشته منتظرتا چگونه زاید آن جان بطر