برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۷۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 چون جماع طفل دان این شهوتیکه همی رانند اینجا ای فتی 
 آن جماع طفل چه بود بازییبا جماع رستمی و غازیی 
 جنگ خلقان همچو جنگ کودکانجمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان 
 جمله با شمشیر چوبین جنگشانجمله در لا ینفعی آهنگشان 
 جمله شان گشته سواره بر نییکین براق ماست یا دلدل‌پیی 
 حاملند و خود ز جهل افراشتهراکب و محمول ره پنداشته 
 باش تا روزی که محمولان حقاسپ‌تازان بگذرند از نه طبق 
 تعرج الروح الیه و الملکمن عروج الروح یهتز الفلک 
 همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوارگوشه‌ی دامن گرفته اسپ‌وار 
 از حق ان الظن لا یغنی رسیدمرکب ظن بر فلکها کی دوید 
 اغلب الظنین فی ترجیح ذالا تماری الشمس فی توضیحها 
 آنگهی بینید مرکبهای خویشمرکبی سازیده‌ایت از پای خویش 
 وهم و فکر و حس و ادراک شماهمچو نی دان مرکب کودک هلا 
 علمهای اهل دل حمالشانعلمهای اهل تن احمالشان 
 علم چون بر دل زند یاری شودعلم چون بر تن زند باری شود 
 گفت ایزد یحمل اسفارهبار باشد علم کان نبود ز هو 
 علم کان نبود ز هو بی واسطهآن نپاید همچو رنگ ماشطه 
 لیک چون این بار را نیکو کشیبار بر گیرند و بخشندت خوشی 
 هین مکش بهر هوا آن بار علمتا ببینی در درون انبار علم 
 تا که بر رهوار علم آیی سواربعد از آن افتد ترا از دوش بار 
 از هواها کی رهی بی جام هوای ز هو قانع شده با نام هو