برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۵۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ظل او اندر زمین چون کوه قافروح او سیمرغ بس عالی‌طواف 
 گر بگویم تا قیامت نعت اوهیچ آن را مقطع و غایت مجو 
 در بشر روپوش کردست آفتابفهم کن والله اعلم بالصواب 
 یا علی از جمله‌ی طاعات راهبر گزین تو سایه‌ی خاص اله 
 هر کسی در طاعتی بگریختندخویشتن را مخلصی انگیختند 
 تو برو در سایه‌ی عاقل گریزتا رهی زان دشمن پنهان‌ستیز 
 از همه طاعات اینت بهترستسبق یابی بر هر آن سابق که هست 
 چون گرفتت پیر هین تسلیم شوهمچو موسی زیر حکم خضر رو 
 صبر کن بر کار خضری بی نفاقتا نگوید خضر رو هذا فراق 
 گرچه کشتی بشکند تو دم مزنگرچه طفلی را کشد تو مو مکن 
 دست او را حق چو دست خویش خواندتا ید الله فوق ایدیهم براند 
 دست حق میراندش زنده‌ش کندزنده چه بود جان پاینده‌ش کند 
 هرکه تنها نادرا این ره بریدهم به عون همت پیران رسید 
 دست پیر از غایبان کوتاه نیستدست او جز قبضه الله نیست 
 غایبان را چون چنین خلعت دهندحاضران از غایبان لا شک به‌اند 
 غایبان را چون نواله می‌دهندپیش مهمان تا چه نعمتها نهند 
 کو کسی کو پیش شه بندد کمرتا کسی کو هست بیرون سوی در 
 چون گزیدی پیر نازک‌دل مباشسست و ریزیده چو آب و گل مباش 
 ور بهر زخمی تو پر کینه شویپس کجا بی‌صیقل آیینه شوی 
 این حکایت بشنو از صاحب بیاندر طریق و عادت قزوینیان