این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۴۶
مثنوی معنوی
| پیر را بگزین که بی پیر این سفر | هست بس پر آفت و خوف و خطر | |||||
| آن رهی که بارها تو رفتهٔ | بی قلاوز اندر آن آشفتهٔ | |||||
| ۲۹۴۵ | پس رهی را که ندیدستی تو هیچ | هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ | ||||
| گر نباشد سایهٔ او بر تو گول | پس ترا سرگشته دارد بانگ غول | |||||
| غولت از ره افگند اندر گزند | از تو داهیتر درین ره بس بدند | |||||
| از نبی بشنو ضلال ره روان | که چهشان کرد آن بلیس بدروان | |||||
| صد هزاران ساله راه از جاده دور | بردشان و کردشان ادبار و عور | |||||
| ۲۹۵۰ | استخوانهاشان ببین و مویشان | عبرتی گیر و مران خر سویشان | ||||
| گردن خر گیر و سوی راه کش | سوی ره بانان و ره دانان خوش | |||||
| هین مهل خر را و دست از وی مدار | زآنک عشق اوست سوی سبزهزار | |||||
| گر یکی دم تو بغفلت وا هلیش | او رود فرسنگها سوی حشیش | |||||
| دشمن راه است خر مست علف | ای که بس خر بنده را کرد او تلف | |||||
| ۲۹۵۵ | گر ندانی ره هر آنچ خر بخواست | عکس آن کن خود بود آنراه راست | ||||
| شاور وروهُنّ پس آنگه خالفوا | اِنَّ منْ لَم یَعصِهنَّ تألفُ | |||||
| با هوا و آرزو کم باش دوست | چون یُضِلّکْ عَن سبیل الله اوست | |||||
| این هوا را نشکند اندر جهان | هیچ چیزی همچو سایهٔ همرهان | |||||
وصیت کردن رسول علیهالسلام علی را کرمالله وجهه که چون هر کسی بنوع طاعتی تقرب جوید بحق تو تقرب جوی بصحبت عاقل و بندهٔ خاص تا از همه پیشقدمتر باشی
| گفت پیغمبر علی را کای علی | شیر حقی پهلوان پردلی | |||||
| ۲۹۶۰ | لیک بر شیری مکن هم اعتماد | اندرآ در سایهٔ نخل امید | ||||
| اندر آ در سایهٔ آن عاقلی | کِش نداند برد از ره ناقلی | |||||