برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۵۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 پیر را بگزین که بی پیر این سفرهست بس پر آفت و خوف و خطر 
 آن رهی که بارها تو رفته‌ایبی قلاوز اندر آن آشفته‌ای 
 پس رهی را که ندیدستی تو هیچهین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ 
 گر نباشد سایه‌ی او بر تو گولپس ترا سرگشته دارد بانگ غول 
 غولت از ره افکند اندر گزنداز تو داهی‌تر درین ره بس بدند 
 از نبی بشنو ضلال ره‌روانکه چه شان کرد آن بلیس بدروان 
 صد هزاران ساله راه از جاده دوربردشان و کردشان ادبیر و عور 
 استخوانهاشان ببین و مویشانعبرتی گیر و مران خر سویشان 
 گردن خر گیر و سوی راه کشسوی ره‌بانان و ره‌دانان خوش 
 هین مهل خر را و دست از وی مدارزانک عشق اوست سوی سبزه‌زار 
 گر یکی دم تو به غفلت وا هلیشاو رود فرسنگها سوی حشیش 
 دشمن راهست خر مست علفای که بس خر بنده را کرد او تلف 
 گر ندانی ره هر آنچ خر بخواستعکس آن کن خود بود آن راه راست 
 شاوروهن و آنگه خالفواان من لم یعصهن تالف 
 با هوا و آرزو کم باش دوستچون یضلک عن سبیل الله اوست 
 این هوا را نشکند اندر جهانهیچ چیزی همچو سایه‌ی همرهان 
 گفت پیغامبر علی را کای علیشیر حقی پهلوان پردلی 
 لیک بر شیری مکن هم اعتماداندر آ در سایه‌ی نخل امید 
 اندر آ در سایه‌ی آن عاقلیکش نداند برد از ره ناقلی