برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۴۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 گفت هیچ از نحو خواندی گفت لاگفت نیم عمر تو شد در فنا 
 دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تابلیک آن دم کرد خامش از جواب 
 باد کشتی را به گردابی فکندگفت کشتیبان بدان نحوی بلند 
 هیچ دانی آشنا کردن بگوگفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو 
 گفت کل عمرت ای نحوی فناستزانک کشتی غرق این گردابهاست 
 محو می‌باید نه نحو اینجا بدانگر تو محوی بی‌خطر در آب ران 
 آب دریا مرده را بر سر نهدور بود زنده ز دریا کی رهد 
 چون بمردی تو ز اوصاف بشربحر اسرارت نهد بر فرق سر 
 ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ایاین زمان چون خر برین یخ مانده‌ای 
 گر تو علامه زمانی در جهاننک فنای این جهان بین وین زمان 
 مرد نحوی را از آن در دوختیمتا شما را نحو محو آموختیم 
 فقه فقه و نحو نحو و صرف صرفدر کم آمد یابی ای یار شگرف 
 آن سبوی آب دانشهای ماستوان خلیفه دجله‌ی علم خداست 
 ما سبوها پر به دجله می‌بریمگرنه خر دانیم خود را ما خریم 
 باری اعرابی بدان معذور بودکو ز دجله غافل و بس دور بود 
 گر ز دجله با خبر بودی چو مااو نبردی آن سبو را جا بجا 
 بلک از دجله چو واقف آمدیآن سبو را بر سر سنگی زدی 
 چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید 
 آن عرب را کرد از فاقه خلاصداد بخششها و خلعتهای خاص 
 کین سبو پر زر به دست او دهیدچونک واگردد سوی دجله‌ش برید