برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۴۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 بی‌غرض نبود بگردش در جهانغیر جسم و غیر جان عاشقان 
 عاشقان کل نه عشاق جزوماند از کل آنک شد مشتاق جزو 
 چونک جزوی عاشق جزوی شودزود معشوقش بکل خود رود 
 ریش گاو و بنده‌ی غیر آمد اوغرقه شد کف در ضعیفی در زد او 
 نیست حاکم تا کند تیمار اوکار خواجه‌ی خود کند یا کار او 
 فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل 
 بنده سوی خواجه شد او ماند زاربوی گل شد سوی گل او ماند خار 
 او بمانده دور از مطلوب خویشسعی ضایع رنج باطل پای ریش 
 همچو صیادی که گیرد سایه‌ایسایه کی گردد ورا سرمایه‌ای 
 سایه‌ی مرغی گرفته مرد سختمرغ حیران گشته بر شاخ درخت 
 کین مدمغ بر کی می‌خندد عجباینت باطل اینت پوسیده سبب 
 ور تو گویی جزو پیوسته‌ی کلستخار می‌خور خار مقرون گلست 
 جز ز یک رو نیست پیوسته به کلورنه خود باطل بدی بعث رسل 
 چون رسولان از پی پیوستنندپس چه پیوندندشان چون یک تنند 
 این سخن پایان ندارد ای غلامروز بیگه شد حکایت کن تمام