این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
دفتر اول
۱۳۱
| چونک نورالله در آید در مشام | مر اثر را یا سبب نبوی غلام | |||||
| تا محبت در درون شعله زند | زفت گردد وز اثر فارغ کند | |||||
| حاجتش نبود پی اعلام مهر | چون محبت نور خود زد بر سپهر | |||||
| هست تفصیلات تا گردد تمام | این سخن لیکن بجو تو والسلام | ۲۶۴۰ | ||||
| وآنک آن معنی درین صورت بدید | صورت از معنی قریبست و بعید | |||||
| در دلالت همچو آباند و درخت | چون بماهیت روی دورند سخت | |||||
| ترک ماهیّات و خاصیّات گو | شرح کن احوال آن دو ماهرو | |||||
دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن که درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست
| مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف | حکم داری تیغ برکش از غلاف | |||||
| هرچ گویی من ترا فرمان برم | در بد و نیک آمد آن ننگرم | |||||
| در وجود تو شوم من منعدم | چون مُحبم حبّ یُعمی و یَصم | ۲۶۴۵ | ||||
| گفت زن آیا عجب یار منی | یا بحیلت کشف سرّم میکنی | |||||
| گفت والله عالم السرِّ الخفی | کآفرید از خاک آدم را صفی | |||||
| در سه گز قالب که دادش وا نمود | هرچ در الواح و در ارواح بود | |||||
| تا ابد هرچ بود او پیش پیش | درس کرد از عَلّم الاسمآءِ خویش | |||||
| تا ملک بیخود شد از تدریس او | قدس دیگر یافت از تقدیس او | ۲۶۵۰ | ||||
| آن گشادیشان کز آدم رو نمود | در گشاد آسمانهاشان نبود | |||||
| در فراخی عرصهٔ آن پاک جان | تنگ آمد عرصهٔ هفت آسمان | |||||
| گفت پیغمبر که حق فرموده است | من نگنجم در خُم بالا و پست | |||||
| در زمین و آسمان و عرش نیز | من نگنجم این یقین دان ای عزیز | |||||
| در دل مؤمن بگنجم ای عجب | گر مرا جویی در آن دلها طلب | ۲۶۵۵ | ||||