پرش به محتوا

برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۱۸
مثنوی معنوی
 

  گفت احمد راست گفتی ای عزیز ای رهیده تو ز دنیای نه چیز  
  حاضران گفتند ای شه هر دو را راست‌گو گفتی دو ضدگو را چرا  
۲۳۷۰  گفت من آیینه‌ام مصقول دست ترک و هندو در من آن بیند که هست  
  ای زن ار طماع می‌بینی مرا زین تحرّی زنانه برتر آ  
  آن طمع را ماند و رحمت بود کو طمع آنجا که آن نعمت بود  
  امتحان کن فقر را روزی دو تو تا بفقر اندر غنا بینی دو تو  
  صبر کن با فقر و بگذار این ملال زآنک در فقرست عز ذوالجلال  
۲۳۷۵  سرکه مفروش و هزاران جان ببین از قناعت غرق بحر انگبین  
  صد هزاران جان تلخی کش نگر همچو گل آغشته اندر گلشکر  
  ای دریغا مر ترا گنجا بدی تا ز جانم شرح دل پیدا شدی  
  این سخن شیرست در پستان جان بی کشنده خوش نمیگردد روان  
  مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد  
۲۳۸۰  مستمع چون تازه آمد بی‌ملال صد زبان گردد بگفتن گنگ و لال  
  چونک نامحرم در آید از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم  
  ور در آید محرمی دور از گزند برگشایند آن ستیران روی‌بند  
  هرچ را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیدهٔ بینا کنند  
  کی بود آواز لحن و زیر و بم از برای گوش بی‌حس اصم  
۲۳۸۵  مشکرا بیهوده حق خوش‌دم نکرد بهر حس کرد و پی اخشم نکرد  
  حق زمین و آسمان بر ساخته است در میان بس نار و نور افراخته است  
  این زمین را از برای خاکیان آسمانرا مسکن افلاکیان  
  مرد سفلی دشمن بالا بود مشتری هر مکان پیدا بود  
  ای ستیره هیچ تو بر خاستی خویشتن را بهر کور آراستی