برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ور گدا گوید سخن چون زر کانره نیابد کاله‌ی او در دکان 
 کار درویشی ورای فهم تستسوی درویشی بمنگر سست سست 
 زانک درویشان ورای ملک و مالروزیی دارند ژرف از ذوالجلال 
 حق تعالی عادلست و عادلانکی کنند استم‌گری بر بی‌دلان 
 آن یکی را نعمت و کالا دهندوین دگر را بر سر آتش نهند 
 آتشش سوزا که دارد این گمانبر خدا و خالق هر دو جهان 
 فقر فخری از گزافست و مجازنه هزاران عز پنهانست و ناز 
 از غضب بر من لقبها راندییارگیر و مارگیرم خواندی 
 گر بگیرم برکنم دندان مارتاش از سر کوفتن نبود ضرار 
 زانک آن دندان عدو جان اوستمن عدو را می‌کنم زین علم دوست 
 از طمع هرگز نخوانم من فسوناین طمع را کرده‌ام من سرنگون 
 حاش لله طمع من از خلق نیستاز قناعت در دل من عالمیست 
 بر سر امرودبن بینی چنانزان فرود آ تا نماند آن گمان 
 چون که بر گردی تو سرگشته شویخانه را گردنده بینی و آن توی 

 دید احمد را ابوجهل و بگفتزشت نقشی کز بنی‌هاشم شکفت   گفت احمد مر ورا که راستیراست گفتی گرچه کار افزاستی   دید صدیقش بگفت ای آفتابنی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب