برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای خبرهات از خبرده بی‌خبرتوبه‌ی تو از گناه تو بتر 
 ای تو از حال گذشته توبه‌جوکی کنی توبه ازین توبه بگو 
 گاه بانگ زیر را قبله کنیگاه گریه‌ی زار را قبله زنی 
 چونک فاروق آینه‌ی اسرار شدجان پیر از اندرون بیدار شد 
 همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شدجانش رفت و جان دیگر زنده شد 
 حیرتی آمد درونش آن زمانکه برون شد از زمین و آسمان 
 جست و جویی از ورای جست و جومن نمی‌دانم تو می‌دانی بگو 
 حال و قالی از ورای حال و قالغرقه گشته در جمال ذوالجلال 
 غرقه‌ای نه که خلاصی باشدشیا بجز دریا کسی بشناسدش 
 عقل جزو از کل گویا نیستیگر تقاضا بر تقاضا نیستی 
 چون تقاضا بر تقاضا می‌رسدموج آن دریا بدینجا می‌رسد 
 چونک قصه‌ی حال پیر اینجا رسیدپیر و حالش روی در پرده کشید 
 پیر دامن را ز گفت و گو فشاندنیم گفته در دهان ما بماند 
 از پی این عیش و عشرت ساختنصد هزاران جان بشاید باختن 
 در شکار بیشه‌ی جان باز باشهمچو خورشید جهان جان‌باز باش 
 جان‌فشان افتاد خورشید بلندهر دمی تی می‌شود پر می‌کنند 
 جان فشان ای آفتاب معنویمر جهان کهنه را بنما نوی 
 در وجود آدمی جان و روانمی‌رسد از غیب چون آب روان