برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیربس که از شرم آب شد بیچاره پیر 
 چون بسی بگریست و از حد رفت دردچنگ را زد بر زمین و خرد کرد 
 گفت ای بوده حجابم از الهای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه 
 ای بخورده خون من هفتاد سالای ز تو رویم سیه پیش کمال 
 ای خدای با عطای با وفارحم کن بر عمر رفته در جفا 
 داد حق عمری که هر روزی از آنکس نداند قیمت آن در جهان 
 خرج کردم عمر خود را دم بدمدر دمیدم جمله را در زیر و بم 
 آه کز یاد ره و پرده‌ی عراقرفت از یادم دم تلخ فراق 
 وای کز تری زیر افکند خردخشک شد کشت دل من دل بمرد 
 وای کز آواز این بیست و چهارکاروان بگذشت و بیگه شد نهار 
 ای خدا فریاد زین فریادخواهداد خواهم نه ز کس زین دادخواه 
 داد خود از کس نیابم جز مگرزانک او از من بمن نزدیکتر 
 کین منی از وی رسد دم دم مراپس ورا بینم چو این شد کم مرا 
 همچو آن کو با تو باشد زرشمرسوی او داری نه سوی خود نظر 
 پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری تو 
 راه فانی گشته راهی دیگرستزانک هشیاری گناهی دیگرست 
 هست هشیاری ز یاد ما مضیماضی و مستقبلت پرده‌ی خدا 
 آتش اندر زن بهر دو تا بکیپر گره باشی ازین هر دو چو نی 
 تا گره با نی بود همراز نیستهمنشین آن لب و آواز نیست 
 چون بطوفی خود بطوفی مرتدیچون به خانه آمدی هم با خودی