برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 بنده‌ای داریم خاص و محترمسوی گورستان تو رنجه کن قدم 
 ای عمر بر جه ز بیت المال عامهفتصد دینار در کف نه تمام 
 پیش او بر کای تو ما را اختیاراین قدر بستان کنون معذور دار 
 این قدر از بهر ابریشم‌بهاخرج کن چون خرج شد اینجا بیا 
 پس عمر زان هیبت آواز جستتا میان را بهر این خدمت ببست 
 سوی گورستان عمر بنهاد رودر بغل همیان دوان در جست و جو 
 گرد گورستان دوانه شد بسیغیر آن پیر او ندید آنجا کسی 
 گفت این نبود دگر باره دویدمانده گشت و غیر آن پیر او ندید 
 گفت حق فرمود ما را بنده‌ایستصافی و شایسته و فرخنده‌ایست 
 پیر چنگی کی بود خاص خداحبذا ای سر پنهان حبذا 
 بار دیگر گرد گورستان بگشتهمچو آن شیر شکاری گرد دشت 
 چون یقین گشتش که غیر پیر نیستگفت در ظلمت دل روشن بسیست 
 آمد او با صد ادب آنجا نشستبر عمر عطسه فتاد و پیر جست 
 مر عمر را دید ماند اندر شگفتعزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت 
 گفت در باطن خدایا از تو دادمحتسب بر پیرکی چنگی فتاد 
 چون نظر اندر رخ آن پیر کرددید او را شرمسار و روی‌زرد 
 پس عمر گفتش مترس از من مرمکت بشارتها ز حق آورده‌ام 
 چند یزدان مدحت خوی تو کردتا عمر را عاشق روی تو کرد 
 پیش من بنشین و مهجوری مسازتا بگوشت گویم از اقبال راز 
 حق سلامت می‌کند می‌پرسدتچونی از رنج و غمان بی‌حدت 
 نک قراضه‌ی چند ابریشم‌بهاخرج کن این را و باز اینجا بیا 
 پیر لرزان گشت چون این را شنیددست می‌خایید و بر خود می‌طپید