برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 همچنان کز بیم آدم دیو و دددر جزایر در رمیدند از حسد 
 هم ز بیم معجزات انبیاسر کشیده منکران زیر گیا 
 تا به ناموس مسلمانی زینددر تسلس تا ندانی که کیند 
 همچو قلابان بر آن نقد تباهنقره می‌مالند و نام پادشاه 
 ظاهر الفاظشان توحید و شرعباطن آن همچو در نان تخم صرع 
 فلسفی را زهره نه تا دم زنددم زند دین حقش بر هم زند 
 دست و پای او جماد و جان اوهر چه گوید آن دو در فرمان او 
 با زبان گر چه تهمت می‌نهنددست و پاهاشان گواهی می‌دهند 
 سنگها اندر کف بوجهل بودگفت ای احمد بگو این چیست زود 
 گر رسولی چیست در مشتم نهانچون خبر داری ز راز آسمان 
 گفت چون خواهی بگویم آن چه‌هاستیا بگویند آن که ما حقیم و راست 
 گفت بوجهل این دوم نادرترستگفت آری حق از آن قادرترست 
 از میان مشت او هر پاره سنگدر شهادت گفتن آمد بی درنگ 
 لا اله گفت و الا الله گفتگوهر احمد رسول الله سفت 
 چون شنید از سنگها بوجهل اینزد ز خشم آن سنگها را بر زمین 
 باز گرد و حال مطرب گوش‌دارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار 
 بانگ آمد مر عمر را کای عمربنده‌ی ما را ز حاجت باز خر