برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 سر نهاد و خواب بردش خواب دیدکامدش از حق ندا جانش شنید 
 آن ندایی کاصل هر بانگ و نواستخود ندا آنست و این باقی صداست 
 ترک و کرد و پارسی‌گو و عربفهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب 
 خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگفهم کردست آن ندا را چوب و سنگ 
 هر دمی از وی همی‌آید الستجوهر و اعراض می‌گردند هست 
 گر نمی‌آید بلی زیشان ولیآمدنشان از عدم باشد بلی 
 زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوبدر بیانش قصه‌ای هش‌دار خوب 
 استن حنانه از هجر رسولناله می‌زد همچو ارباب عقول 
 گفت پیغامبر چه خواهی ای ستونگفت جانم از فراقت گشت خون 
 مسندت من بودم از من تاختیبر سر منبر تو مسند ساختی 
 گفت خواهی که ترا نخلی کنندشرقی و غربی ز تو میوه چنند 
 یا در آن عالم حقت سروی کندتا تر و تازه بمانی تا ابد 
 گفت آن خواهم که دایم شد بقاشبشنو ای غافل کم از چوبی مباش 
 آن ستون را دفن کرد اندر زمینتا چو مردم حشر گردد یوم دین 
 تا بدانی هر که را یزدان بخوانداز همه کار جهان بی کار ماند 
 هر که را باشد ز یزدان کار و باریافت بار آنجا و بیرون شد ز کار 
 آنک او را نبود از اسرار دادکی کند تصدیق او ناله‌ی جماد 
 گوید آری نه ز دل بهر وفاقتا نگویندش که هست اهل نفاق