برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 چون چراغی نور شمعی را کشیدهر که دید آن را یقین آن شمع دید 
 همچنین تا صد چراغ ار نقل شددیدن آخر لقای اصل شد 
 خواه از نور پسین بستان تو آنهیچ فرقی نیست خواه از شمع جان 
 خواه بین نور از چراغ آخرینخواه بین نورش ز شمع غابرین 
 گفت پیغامبر که نفحتهای حقاندرین ایام می‌آرد سبق 
 گوش و هش دارید این اوقات رادر ربایید این چنین نفحات را 
 نفحه آمد مر شما را دید و رفتهر که را می‌خواست جان بخشید و رفت 
 نفحه‌ی دیگر رسید آگاه باشتا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش 
 جان آتش یافت زو آتش کشیجان مرده یافت از وی جنبشی 
 جان ناری یافت از وی انطفامرده پوشید از بقای او قبا 
 تازگی و جنبش طوبیست اینهمچو جنبشهای حیوان نیست این 
 گر در افتد در زمین و آسمانزهره‌هاشان آب گردد در زمان 
 خود ز بیم این دم بی‌منتهاباز خوان فابین ان یحملنها 
 ورنه خود اشفقن منها چون بدیگرنه از بیمش دل که خون شدی 
 دوش دیگر لون این می‌داد دستلقمه‌ی چندی درآمد ره ببست 
 بهر لقمه گشته لقمانی گرووقت لقمانست ای لقمه برو 
 از هوای لقمه‌ی این خارخاراز کف لقمان همی جویید خار 
 در کف او خار و سایه‌ش نیز نیستلیکتان از حرص آن تمییز نیست 
 خار دان آن را که خرما دیده‌ایزانک بس نان کور و بس نادیده‌ای 
 جان لقمان که گلستان خداستپای جانش خسته‌ی خاری چراست