برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 هین ز لای نفی سرها بر زنیداین خیال و وهم یکسو افکنید 
 ای همه پوسیده در کون و فسادجان باقیتان نرویید و نزاد 
 گر بگویم شمه‌ای زان نغمه‌هاجانها سر بر زنند از دخمه‌ها 
 گوش را نزدیک کن کان دور نیستلیک نقل آن به تو دستور نیست 
 هین که اسرافیل وقتند اولیامرده را زیشان حیاتست و نما 
 جان هر یک مرده‌ای از گور تنبر جهد ز آوازشان اندر کفن 
 گوید این آواز ز آواها جداستزنده کردن کار آواز خداست 
 ما بمردیم و بکلی کاستیمبانگ حق آمد همه بر خاستیم 
 بانگ حق اندر حجاب و بی حجابآن دهد کو داد مریم را ز جیب 
 ای فناتان نیست کرده زیر پوستباز گردید از عدم ز آواز دوست 
 مطلق آن آواز خود از شه بودگرچه از حلقوم عبدالله بود 
 گفته او را من زبان و چشم تومن حواس و من رضا و خشم تو 
 رو که بی یسمع و بی یبصر تویسر توی چه جای صاحب‌سر توی 
 چون شدی من کان لله از ولهمن ترا باشم که کان الله له 
 گه توی گویم ترا گاهی منمهر چه گویم آفتاب روشنم 
 هر کجا تابم ز مشکات دمیحل شد آنجا مشکلات عالمی 
 ظلمتی را کفتابش بر نداشتاز دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت 
 آدمی را او بخویش اسما نموددیگران را ز آدم اسما می‌گشود 
 خواه ز آدم گیر نورش خواه ازوخواه از خم گیر می خواه از کدو 
 کین کدو با خنب پیوستست سختنی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت 
 گفت طوبی من رآنی مصطفیوالذی یبصر لمن وجهی رای