برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگرد 
 زشت باشد روی نازیبا و نازسخت باشد چشم نابینا و درد 
 پیش یوسف نازش و خوبی مکنجز نیاز و آه یعقوبی مکن 
 معنی مردن ز طوطی بد نیازدر نیاز و فقر خود را مرده ساز 
 تا دم عیسی ترا زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کند 
 از بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ 
 سالها تو سنگ بودی دل‌خراشآزمون را یک زمانی خاک باش 
 آن شنیدستی که در عهد عمربود چنگی مطربی با کر و فر 
 بلبل از آواز او بی‌خود شدییک طرب ز آواز خوبش صد شدی 
 مجلس و مجمع دمش آراستیوز نوای او قیامت خاستی 
 همچو اسرافیل کوازش بفنمردگان را جان در آرد در بدن 
 یا رسیلی بود اسرافیل راکز سماعش پر برستی فیل را 
 سازد اسرافیل روزی ناله راجان دهد پوسیده‌ی صدساله را 
 انبیا را در درون هم نغمه‌هاستطالبان را زان حیات بی‌بهاست 
 نشنود آن نغمه‌ها را گوش حسکز ستمها گوش حس باشد نجس 
 نشنود نغمه‌ی پری را آدمیکو بود ز اسرار پریان اعجمی 
 گر چه هم نغمه‌ی پری زین عالمستنغمه‌ی دل برتر از هر دو دمست 
 که پری و آدمی زندانیندهر دو در زندان این نادانیند 
 معشر الجن سوره‌ی رحمان بخوانتستطیعوا تنفذوا را باز دان 
 نغمه‌های اندرون اولیااولا گوید که ای اجزای لا