برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 همچو مطبوخست و حب کان را خوریتا بدیری شورش و رنج اندری 
 ور خوری حلوا بود ذوقش دمیاین اثر چون آن نمی‌پاید همی 
 چون نمی‌پاید همی‌پاید نهانهر ضدی را تو به ضد او بدان 
 چون شکر پاید نهان تاثیر اوبعد حینی دمل آرد نیش‌جو 
 نفس از بس مدحها فرعون شدکن ذلیل النفس هونا لا تسد 
 تا توانی بنده شو سلطان مباشزخم کش چون گوی شو چوگان مباش 
 ورنه چون لطفت نماند وین جمالاز تو آید آن حریفان را ملال 
 آن جماعت کت همی‌دادند ریوچون ببینندت بگویندت که دیو 
 جمله گویندت چو بینندت بدرمرده‌ای از گور خود بر کرد سر 
 همچو امرد که خدا نامش کنندتا بدین سالوس در دامش کنند 
 چونک در بدنامی آمد ریش اودیو را ننگ آید از تفتیش او 
 دیو سوی آدمی شد بهر شرسوی تو ناید که از دیوی بتر 
 تا تو بودی آدمی دیو از پیتمی‌دوید و می‌چشانید او میت 
 چون شدی در خوی دیوی استوارمی‌گریزد از تو دیو نابکار 
 آنک اندر دامنت آویخت اوچون چنین گشتی ز تو بگریخت او 
 این همه گفتیم لیک اندر بسیچبی‌عنایات خدا هیچیم هیچ 
 بی عنایات حق و خاصان حقگر ملک باشد سیاهستش ورق 
 ای خدا ای فضل تو حاجت روابا تو یاد هیچ کس نبود روا 
 این قدر ارشاد تو بخشیده‌ایتا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای 
 قطره‌ی دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویش 
 قطره‌ی علمست اندر جان منوارهانش از هوا وز خاک تن