برگه:DivanParvinEtesami.pdf/۲۹۶
ظاهر
| اینکه خاک سیهش بالین است | اختر چرخ ادب پروین است | |||||
| گر چه جز تلخی از ایّام ندید | هر چه خواهی سخنش شیرین است | |||||
| صاحب آن همه گفتارامروز | سائل فاتحه و یاسین است | |||||
| دوستان به که ز وی یاد کنند | دل بی دوست دلی غمگین است | |||||
| خاک در دیده بسی جان فرساست | سنگ بر سینه بسی سنگین است | |||||
| بیند این بستر و عبرت گیرد | هر که را چشم حقیقتبین است | |||||
| هر که باشی و ز هر جا برسی | آخرین منزل هستی این است | |||||
| آدمی هر چه توانگر باشد | چون بدین نقطه رسد مسکین است | |||||
| اندر آنجا که قضا حمله کند | چاره تسلیم و ادب تمکین است | |||||
| زادن و کشتن و پنهان کردن | دهر را رسم و ره دیرین است | |||||
| خرم آن کس که در این محنت گاه | خاطری را سبب تسکین است |