این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
مسعود سعد
۲
| گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک | از جای خود نجنبم چون قطب آسیا | |||||
| آنگوهری حسامم در دست روزگار | کاخر برونم آرد یک روز در وغا | |||||
| در صد مصاف معرکه گر کند گشتهام | روزی بیک صقال به جای آید این مضا | |||||
| ای طالع نگون من ای کژرو حرون | ای نحس بیسعادت و ای خوف بیرجا | |||||
| خرچنگ آبئی و خداوند تو قمر | آبیست سوزش تن و جان از شما چرا | |||||
| مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنی | در گردش حوادث و در پیچش عنا | |||||
| خودرو چو خس مباش بهر سرد و گرم دهر | آزاده سرو باش بهر شدت و رخا | |||||
| میدان یقین که شادی و راحت فرستدت | گر چند گشتهٔ بغم و رنج مبتلا | |||||
| جاه محمدعلی آن گوهری که چرخ | پرورده ذات پاکش در پردهٔ صفا | |||||
| چون بر کفش نهاد و بخلق جهان نمود | زو روزگار تازه شد و ملک با بها | |||||
| گردون شده است رتبت او پایهٔ علو | خورشید گشت همت او مایهٔ ضیا | |||||
| تا شد سحاب جودش با ظل و با مطر | آمد نبات مدحش در نشو و در نما | |||||
| تا آفتاب رایش در خط استواست | روز و شب عدو ولی دارد استوا | |||||
| تا شد شفای آز عطاهای او نیاز | بیماروار کرد ز نان خوردن احتما | |||||
| فربه شد است مکرمت و ایمن از گزند | تا در بهار دولت او میکند چرا | |||||
| ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شد | بخت جوان چو دایه همی پرورد ترا | |||||
| پیران روزگار سپرها بیفکنند | در صف عزم چون بکشی خنجردها | |||||
| گویا بلفظ فهم تو آمد زبان عقل | بینا بنور رای تو شد دیده ذکا | |||||
| بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخن | در هر دلی هوای تو رسته است چون گیا | |||||
| چون مهر بینفاق کنی در جهان نظر | چون ابر بیدریغ دهی خلق را عطا | |||||
| اقرار کرد مال بجود تو و بسست | دو کف تو گواه و دو باید همی گوا | |||||
| جاه ترا بگردون تشبیه کی کنم | گفتهاست هیچکس بصفت راست را دو تا | |||||
| عزم ترا که تیغ نخوانیم خردهایست | زیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا | |||||