پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۹۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

} و باران سخت تر می شد و بغا راهنمایی گرفت و براهبری او بر سر کوهی که مشرف بر جایگاه بابك بود، رفت و چون باران بیشتر شد سپاه افشین جایگاه خود فرود آمد و بابك برايشان تاختن کرد و ایشانرا شکست داد و از جایگاهی که در کوه داشتند راند و بغا نیز با سباه خود هزیمت کرد و نمی دانست که بر سر افشین چه آمده است و آهنك حصن بذكرد. درین میان از افشین بوی خبر رسید و ناچار شد از راه دیگر باز گردد زیرا که آنراه که از آن آمده بود تنگها و کتلهای بسیار داشت و پیشروان لشكر بابك او را دنبال کردند ولی بایشان التفات نکرد، زیرا که نزديك بود و میخواست زودتر از تنگها بگذرد و می ترسید اموالی را که شب با خود داشت از دست بدهد. پس ناچار سپاهیان خود را بر سر کوهی جای داد و ایشان در مانده بودند و توشه راه نداشتند. بابك شبانه بريشان تاخت و آنچه با ایشان بود غارت کرد و گروهی از یشا نر اکشت و بغا برنج بسیار خود را بخندقی که در پای آن کوه داشت رساند • بار دیگر جنك در میان سباه افشین و بابك بواسطه پیش آمدن زمستان در وقفه ماند درین میان بابک را سرهنگی بود، نام او طرخان و دهقانی بود از دهقانان آن دیار و زمستان بده خویش میبود و چون زمستان در آمد از بابک دستوری خواست و بده خویش رفت که در ناحیه هشتاد سر در مراعه بود و با افشین غلامی ترک بود، از غلامان اسحق بن ابراهيم بن مصعب و افشین او را فرستاد تا بر طرخان تاختن کرد و او را کشت و سرش را بیاورد. بابك ازین خبر سست شد و دلش بشکست و چون زمستان بگذشت باز معتصم ساه را خواسته فرستاد و سرهنگی را با ساه بسیار ، که ده هزار مرد بودند ، نزد افشین روانه کرد و نام آن سرهنك جعفر بن دینار بود، معروف يجعفر خياط ، که از کارگزاران بزرك زمان مامون بود و غلام خویش را ، که ایتاخ ترك معروف و مطبخ سالار او بود، با سی هزار هزار ( سی میلیون درم روانه کرد و سوی قاسم العبسى بكونه نامه فرستاد تا باستاه خود بیاری افشین روانه شود و با فشین نوشت که : بجنك رو و مندار که من وساه من از بابک بازگردیم و تا بابك زنده باشد دست از وی بدارم و ترا جز آن کار نیست و با ایتاخ ده خروار خسک آهنين فرستادم، خون لشکر جایی فرود آیند این خسک ها را در پیرامون لشکر پراکنده کن

۹۳