پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۹۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

چون روز برآمد بغا ازینکار آگاه شد و بران کوهها فرو شد و هم بدان راه که آمده بود بازگشت و مردی از مبارزان سپاه خود را پیشرو ساخت و خود با محمد بن بعيث و برادر افشین که فضل من کاوس باشد ، از پس آن سباه همی رفتند و با آن پنجهزار تن بآهستگی همی رفتند . باک دانست که بنا بازگشت و ساه بابك بر سر کوهها پراکنده + بجو ييم در قفای ایشان همی رفت. پس چون نماز خفتن رسید بغا ایشان را گفت : ما را واجب نکند بشب رفتن ، صواب آنست که کوهی استوار که بر آنجا يك راه بیش نبود و شب آنجا گذرانیم. گفتند : صوابه مینست و چون ایشان بسیار بودند بريك كوه نتوانستند رفت . سه گروه شدند و هر يك نزديك يكديگر ماندند و آن شب تا بامداد بیدار بودند، شب نخفتند و چون سیده بدهید خوابشان برد. با بك با سه هزار مرد شبیخون زد و هنوز تاريك بود و شمشیر دریشان نهاد و کشتن گرفتند و ایشان گروهی سواره و گروهی پیاده از بالای کوه خود را میفکندند و می گریختند و فضل بن کاوس ، برادر افشین را ، راحت رسید و بغا پیاده خود را نجات داد و خویشتن را از سرکوه فرو افکند وجون بیایان کوه رسید اسبی بی خداوند یافت بر آن اسب بر نشست و براند و آنروز همی رفتند ، تا دره ای بجای فراخ آمدند. چون از دره بیرون آمد بغا خبر افشین پرسید. گفتند: چون از دره بیرون شد یکسر براند و بارد بیل رمت بها نیز سوی افشین بار د بیل شد و آن زمستان آنجای بودند " • پس از آن افشین سران سپاه خود را فرمود که بسوى بابك پيش روند و کار را بروی بر در قلعه به تنك گير و ایشان در شش میلی به فرود آمدند. بخا پیش رفت تا قلعه بد را محاصره کرد و با بانکیان جنگید و مردان بسیار از لشکر او کشته شدند پس عقب شست تا بخندن محمد ابن سعید رسید و کس نزد افشین فرستاد و از وی یاری خواست و است و افشین برادر خود فضل و احمد بن خليل بن هشام و ابوخوس حسن بن سهل صاحب شرطه را بوی فرستاد و بایشان فرمان جنگ داد و روزی را معین کرد که در آنروز بجنك آغاز کنند و ایشان در همانروز آهنگ شهر بذكردند ولی سرمای شدید و باران سخت ایشانرا در گرفت و ایشان همچنان میجنگیدند

۹۴

۹۲