گاه افشین میبردند گذارش برینده برزند بود که از آنجا بر سر آندره که افشین بود گذر کردندی می پس جاسوسان بابك از اردبیل نزد وی شدند و گفتند که بغای کبیر با صد خروار درم سوی اردبیل فرود آمد و فلان روز از آنجا خواهد گذشت و آن جاسوسان، که در میان لشکر افشین بودند ، آگهی دادند که افشین سپاه از سر دره بر گرفت و بیرزند شد و لشکر را درم آنجا خواهد دادن و آن دژ را آبادان خواهد کردن و برین راه که می آورند راهگذر ایشانست. با يك با پنجاه هزار مرد از در بیرون آمد و بدان میان در کوهها و دهها گشت و چشم همی داشت تا آن درم بسر دره کی رسد و جاسوسان افشین بوی آگهی بردند که لشکر بابك از سر دره بیرون آمد و بابک خود از در بیرون شد و با لشکر خود منتظر رسیدن آن در مهاست ، تا ببرد و غارت کند . افشین دانست که مکر و حیلت او بر بابك كارگر افتاده ، فرستاد نزد بخا که: آن درم فلان روز از اردبیل برگیر و بیرون آور و بنخستین منزل فرود آی و چون شب رسید درم باز بشهر فرست و در جای استوار بنه و شترانی تهی با خویشتن بیاور و چنان کن که فلان روز چاشتگاه بسر دره، آنجا که لشگرگاه منست ، رسیده باشی ، باشد که بابك با سیاه بیرون آمده باشد و در راه چشم بر تو میدارد، چون نزديك رسى از دره بیرون آید و با تو جمك كند و من در زمان با سپاه خویش بیرون آیم و او را در میان گيريم و جنك كنيم ، باشد که او را بگیریم با نامه هلاك كنيم . بغا نیز چنین کرد و با کاروان خويس نزديك حصن النهر رسید و جاسوسان بانك بوی آگهی بردند که مال را بیرون آوردند و آنرا دیده اند که بنهر رسیده است . درین میان بما با مال باردبیل بازگشت و افشین چاشتگاه آن روزی که با بغا قرار گذاشته بود از برزند سوارشد و هنگام فرو شدن آفتاب بخش رسید و بيرون خندق أبو سعيد لشکرگاه ساخت و چون با مداد شد پوشیده سوار شد و طبل نزد و رایت نیفراخت ، تاکس نداند او بیرون آمده است و تاخت تا بکاروانی رسید که آن روز از نهر بسوی ناحیه هیثم غنوی می رفت و افشین از خش آهنك ناحية هينم كرده ، تا اینکه ده بود ، در راه وی برسد و هیم نمی دانست و با کاروانی ، که اه او بود ،
AA