پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۹۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

هر هیم فرستاد که آن را «ارشق میگفتند و در آنجا را آباد کرد و در گرداگرد آن خندقی کند و علویه اعور را كه از سرهنگ زادگان بود ، بدژی که پس از اردبیل بود و آن را حصن النهر» میگفتند فرستاد و پیادگان و کاروانیان را که از اردبیل بیرون می آمدند دیدبانی میکردند تا اینکه بحصن النهر ميرسيدند و صاحب حصن النهر دیدبانی میکرد تا نز دهیثم غنوی میرسیدند و هیتم هر کس را که بسرزمینش میرسید نزد صاحب حصن النهر ميفرستاد و کس از اردبیل می آمد دیدبانی میکردند تا نزدهینم میرسید و صاحب حصن النهر در میان راه بود و وی هر کسی را که با او بود نزد هیم میبرد و هر کراکه با او بود بصاحب حصن النهر می سپر دو بدینگونه هر کسی که در این راه آمدوشد میکرد وی را دیدبانی میکردند تا باردبیل و از آنجا بلشکرگاه افشین میرسید و هیسم غنوی نیز کسی را که نزد وی میرسید دیدبانی میکرد تا نزديك ابوسعید میشد و ابو سعید هم ایشان را نزد هینم میفرستاد و هيتم ایشان را با بوسعید میسپرد و ابوسعیدو کسانوی کاروان بابو را بخش میفرستادند و هیم ایشان را بارشق روانه میکرد و از آنجا او را پیش علویه اعور میفرستادند که بهرجا که باید برود برساندش و هر چه با بوسعید میرسید بخش و از آنجا بلشکرگاه افشین می فرستاد و کسان افشین آنچه رسیده بود میگرفتند و بلشکرگاه میبردند و همواره چنین بود و هر کسی از جاسوسان و دیگران ، که نزدا بو سعید می آمد اور انز دانشین می فرستاد و افشین جاسوسان را نمیکشت و ایشان را نمیزد، بلکه درباره شان بخشندگی میکرد و از ایشان میپرسید که بابک بایشان چه میداد و دو برابر آن را میبخشید و ایشان را بجاسوسی خود میگماشت . ، واحوال آن دیار با وی گفتند . در این هنگام افشین با سیاه خود باردبیل فرود آمده بود. یکماه آنجا ماند و از همه راهها و تنگها پرسید و جاسوسان بفرستاد . ایشان باز آمدند پس از اردبیل براه افتاد و سوی سرزمین بابك روت . چون بر سر دره ای رسید که در میان کتلها بود در سر دره جایی فراخ دید و سپاه خود را در آنجا فرود آورد و محمد بن بعیت را نزد خود خواند و بنواختش و با او تدبیر کردن گرفت. هر چه پیش از آن افشین از راهنمایان و مردم دیار پرسیده بود بوی گفته بودند صلاح نیست بدین درها شدن و باید بر سر کوهها رفت ، زیرا که درین میان کمینگاه ستارست که سامرا

A7

۸۶