پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۸۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

افشینیان آمدند و بایشان تسلیمشان کرد و معتصم قرار گذاشته بودهر کس او را زنده بیاورد دو هزار هزار درهم و بآنکه سرش را بیاورد هزار هزار در هم ببخشد و ورود وی ببغداد روز مشهوری بود . سال ۲۲۳ : درین سال بابك خرمی را نزد معتصم بردند. ابن الجوزی در شذور میگوید محمد بن عبدالباقی مارا آگاه کرد و علی بن المحسن آگاه کرد از پدرش که برادر بابك خرمی با و گفته است که چون بر معتصم وارد شد با و گفت ای بابک تو کاری کردی که کسی نکر دو اينك تابی بیاور که کسی نیاورده است. با و گفت : بزودی تاب مرا خواهی دید . پس معتصم فرمان داد که دو دستش را در حضور وی ببرند و آغاز کردند دست راست با يك را ند و خون را گرفت و بروی خود مالید و گفت اگر در روی من زردی ببینند گمان میبرند که از مرك هراسانم. سپس چهار اندامش را بریدند و گردنش را زدند و در آتش سوختند و همین کار را با برادرش کردند و ایشان الله ننالیدند معتصم بافشین تاجی بخشید و بیست هزار هزار درهم باوداد يك نيمه براى وى و يك نيم برای لشکریانش . قاضی ابو علی محسن بن محمد بن ابی الفهم تنوخی در کتاب جامع التواريخ معروف به « نشوار المحاضره واخبار المذاکره» همین روایت را بدینگونه آورده است: از شگفت ترین داستانهای نیروی نفس که برادر با بك خرمی مازیار جون بر معتصم وارد شدند با و گفتند : اى بابك ، نو کاری کردی که کسی نکرده ، پس تابی بیاور که کسی نیاورده است. با و گفت : بزودی تاب مرا می بینی . چون بحضور معتصم رسید فرمان داد دستها و پاهایشان را در حضورش ببرند. از بابك آغاز کردند و دست راستش را ببریدند و چون خونش روان شد بهمه رویش مالید چنانکه از روی او وجهره وی چیزی نا پوشیده نماند . معتصم گفت: از و برسید که چرا این کار را کرد؟ از و پرسیدند، گفت: بخلیفه بگویید تو فرمان دادی چهار اندام مرا ببرند و در دل خود اندیشه کشتن من داری و شك نیست که ازین کار نمیگذری و خون مرا میریزی و گردنم را می زنی میترسم که خون از من برود و روی من زرد بماند و بندارند که از مرك هر اسانم و آنرا از رفتن خون ندانند من روی خود را بخون آغشنم که زردی آن آشکار نشود. معتصم گفت: اگر کارها بش بخشایش وی را روا .

AP

۸۳