و بابک خرمی و دیگران قایلند و در نزد ایشان زمین هرگز از پیامبر تهی نماند » جای دیگر (ج۶ ص۱۱۲) در حوادث زمان مامون می نویسد : « در روزگار او خرمیان جنبیدند و بابك مدعی بود که روان جاویدان درو دمیده شده است و مامون محمد بن حميد را بجنك او فرستاد و محمد بن حمید با بسیاری از همراهانش کشته شدند خرمی می - • • سپس جای دیگر (ج٦ ص ١١٤ - (۱۱۷) می گوید : « داستان بابك آورده اند که وی بر شد نرسیده بود و مادرش زنی يك چشم بود و تنك دست از دههای آذربایجان، مردی از نبطیان سواد که او را عبدالله گفتند شیفته اش شد و از و بار گرفت و او کشته شد و با بك در شکم بود و مادرش او را زاد و کار میکرد که گذران وی را فراهم کند و بسیار کوشید تاوی پسری با حزم شد. مردم آن ده برای چراندن او را بکار گماشتند و خورش شکم و پوشش تنش را میدادند پنداشته اندروزی برای او خوراك ببرد و وی در سایه دیواری خفته بود و وی موی تنش را دید که برخاسته است و از بن هر مویی قطره خونی روانست. گفت : « برای این پسر من پایه ای بلند خواهد بود در همین کوهستان گروهی از خرمیان بودند و ایشانرا دو پیشوا بود که باهم کشمکش داشتند و با يك ديگر نمی ساختند ؛ یکی را جاویدان و دیگری را عمران میگفتند . جاویدان برای کاری بده با يك رفت، او را دید و بچابکی او پی برد. او را از مادرش بمز دوری گرفت و بسرزمین خود برد. گویند زن جاویدان فریفته او شد و رازهای شوهرش را برو گشاد و از اندوختها وخزانهایش او را آگاه کرد. چندی نگذشت که جنك ميان جاویدان و عمران روی داد و جاویدان زخم برداشت و از آن مرد زن جاویدان دعوی کرد که با بك را درین کارجانشین خود کرده است و روانش در وی دمیده شده است و آنچه از پیشرفت و بیروزی شمارا نوید داده است بدست وی بشما خواهد رسید و این بدان یب بود که خرمیان هر بامداد و هر شام امید جنبش داشتند از آن D . • پس مردم از و پیروی کردند و گواهی این زنرا راست گرفتند و بابك پيروان خود را بران نواحی و دهها گماشت و ایشان اندك ما یه و خوار بودند و ایشانرا شمسير و خنجر داد و فرمود که بدهها و خانهای خویش بازگردند و منتظر
بهره سوم از آنشب باشند ، چون آنهنگام فرا رسد بر مردم بیرون آیند