پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۴۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

و پاهای بابک را بریدند سپس وی را کشت و در سر من رای بدارزد و برادرش عبد الله را ببغداد فرستاد و اسحق بن ابراهیم او را کشت و بر سر پل در جانب شرقي بغداد بدار کشید .» عمادالدین ابن کثیر در «البداية والنهاية» نخست در وقایع سال ۲۲۱ می نویسد: در این سال جنگ سختی درميان بغا الكبير و بابك در گرفت و بابك شکست خورد و گروهی از یارانش کشته شدند و سپس افشين و بابك باهم جنگیدند و افشین او را شکست داد و گروهی از یارانش پس از جنگهای در از کشته شدند س در وقایع سال ۲۲۲ :میگوید: درین سال معتصم سپاهیان بسیار برانی باری افشین در جنگ با بابك تجهيز كرد و سی هزار هزار درهم برای هزينة لشكر نزد او فرستاد وجنك سختی کردند و افشين بذ شهر بابكرا بود تاراج کرد و این روز آدینه ده روز مانده از گشاد و هر چه در آنجا رمضان بود و پس از محاصره و جنگهای سخت و کشتار بسیار و کوشش فراوان می این کار شد چون مسلمانان گرد شهر وی را که بد نام داشت و حاکم نشین وی و جایگاه کامرانیش بود گرفتند با کسانی که در آنجا بودند و پسر و مادر و زنش گریخت و با اندك مردمی ماند و خوراک برایشان نمانده بود و بکشت زاری رسیدند و وی غلام خود را بدانجا فرستاد و پولی داد و گفت : زر بده و آنچه مان دارد از و بستان کسی که انباز کشتکار بود وی را از دور دید که نان ستاند و گمان برد که بزور میگیرد و بدژی که آنجا بود رفت و نایب خلیفه در آن بود که او را سهل بن سنباط می گفتند ، تا از ویاری خواهد روی خود سوارشد و رفت و آن غلام را یافت. گفت: چه خبر داری؟ ،هیچ چند دینار باو دادم و نان از و گرفتم گفت : از کجایی ؟ وی میخواست کار را از و پوشیده دارد و او الحاح کرد گفت: از غلامان با بکم . گفت کجاست؟ گفت: نشسته و منتظر ست. سهل بن سنباط نزد اوروت وجون ورادید دستش را بوسید و گفت: سرورمن آهنك كجا داری؟ گفت: اندیشه دارم بسرزمین روم بروم گفت: کجا میروی؟ بدر من پناه بر و من غلام و و خدمتگزار توام چیزی نگذشت که برو خدمه کرد و وی را با خود بدر برد و نزد خود فرود آورد و از و پذیرایی بسیار کرد و ارمغان داد و با فشین نوشت و و آگاه کرد وی دو تن از سرکردگان را برای گرفتنش فرستاد، نزديك

افت هیج

۴۲