پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۴۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

و. ردیس ایشانرا نزد معتصم فرستاد و معتصم او را بخشید و خلعت داد و این بدا نجهت بود که وی طاهر بن ابراهیم را از آنچه رفته بود آگاه کرد و خواست که سلاح وستور برایش بفرستد تا آنها را روانه کند و طاهر این کار را کرد و آنها را نزد معتصم فرستاد و خبر شانرا باو نوشت و معتصم با اسحاق تندی کرد و گفت از برادرت کاری ساخته نیست و جز از ابن البعيث كار بر نمی آید و افشین حیدر بن کاوس اسروشنی را فرستاد و حکمرانی همه آن سرزمین را باو داد و باوی اموال و خزاین سلاح فرستاد و چون افشین بجبل رسید آنچه در آنجا سپاهیان و سرکردگان بودند با خود برد و در میانوی و بابك جنگهایی در گرفت و لشکرگاه او در جایی بود که «برزند» میگفتند و از آنجا بجایی رفت که درسا در اسب » مینامیدند و در آنجا جنك كرد تا آنکه برف بسیار شد ، سس ببرزند بازگشت و کسی را از خود در سادر اسب گماشت و در آنسر زمین میگشت و به دروذ الروذ» رفت (همانجاییست که دیگران دوال رود نوشته اند ) و در آنجا خندق کند و با روساخت و کمین کرد و روز پنجشنبه ، نه روز مانده از رمضان سال ۲۲۲ بید رفت . پس با بك كس نزد او فرستاد و از و خواست که با او سخن گوید ووی پذیرفت و در میانشان رودی بود و افشین گفت او را ز نهار خواهد داد و وی خواست كه يك روز درينكار در نك كند ، گفت اگر بخواهی بشهر خود پناه ببر و در آنجا زنهار بخواه و وی از دره گذشت و رفت وجنك سخت شد مسلمانان وارد شهر بد شدند و بابك باشش تن از یارانش گریخت و اسیران مسلمانرا که در بد بودند بیرون آوردند و آنها هفت هزار و ششصد تن بودند و با بك بر ستور نشست و جامه پشمین پوشید و افشین ببطریقهای ارمنستان و آذربایجان نوشت و وی را از بشان خواست و پذیرفت که هر کس او را بیاورد هزار هزار درهم بدهد و از سرزمینشان برود . پس با بك نزد مردی از بطریفان رفت که او را سهل بن سنباط میگفتند و وی او را گرفت و بافشین نوشت و خبر دادووی فرستاد و او را گرفت وفتح نامه نوشت و تدبیری را که کرده بود گفت و آن فتح را بهمه جا خبر دادند و کار آنسر زمین درست شد و وی رفت و منكجور درغانی را که خال پسرش بود بجای خود گماشت و نزد معتصم رفت و وی در سر من رای بود و سرکردگان و مردم چند منزل پیش باز او رفتند و دوشب مانده از ماه صفر ۲۲۳ وارد شهر شد و

با بك سوار برفیلی با او بود تا اینکه بر معتصم وارد شد و وی فرما داد دستها

۴۱