حجره ای شد. زمانی ببود، بیرون آمد و شرابی بخورد . باز برخاست و در حجره دیگر شد و باز بیرون آمد و شرابی بخورد و سه بار در حجره شد و در گرما به شد و غسل بکر دو بر مصلی شد و دو رکعت نماز بکرد و بمجلس باز آمد و گفت قاضی یحیی را که دایی این چه ساز بود ؟ گفت نه گفت این نماز شکر نعمتی از نعمت ها بیست که خدای عزوجل امروز مرا اورابی داشت که این سه ساعت سه دختر را دختری ببردم ، که هر سه دختر سه دشمن بودند یکی دختر ملک روم و یکی دختر ما بك و يكي دختر ماز بارگیر». اقوت حموی در معجم الادباء در احوال ابو عبدالله احمد بن ابراهيم ابن اسمعيل بن داود بن حمدون بدیم ادیب زبان تازی درباره بیای او حمدون می نویسد حمدون بن اسمعیل آورده است و گفته که روزی معتصم مرا خواند و نزد او رفتم و در یکی از نشیمن گاه های خود بود و در پهلوی او دری كوجك بود و من با او سخن میگفتم و در را میدیدم . در جنید و از آن دختر کی سفیدروی و بارك اندام و زیبا بیرون آمد و در دستس پیاله ای بود و در گردش دستمالی و پیاله را از دستس گرفت و آشامید گفت ای حمدون بیرون رو بیرون رفتم و در دالان سرای ماندم. پس مرا خواند و اندر شدم و او خوش خوی بود و با او سخن گفتم . سپس در جنبید و دختر کی آمد که از زیباترین زنان بود و گندم گون و رنك باخته ود و در دستس پیاله داشت، آنرا گرفت و آشامید و گفت بجای خود د پس بیرون رهم و ساعتی در آنجا ماندم. باز مرا خواست و رفتم اعتی با او سخن گفتم و در جسبید و سومی که زیبا در بود و پیاله بر دست و دستمالی با خود داشت آمد پیاله را گرفت و آشامید و کم جای خود بازگرد • همان بارگرد بیرون رفتم و ساعتی ما ندم سبس مراحوا ، و مرا گفت میدانی چه شد؟ گفتم: پناه بر خدا ، هیچ کس نمی داند که در اندروی سرای امیر المومین میگذرد. گفت یکی از آنها دختر بابک خرمی و دیگری دختر ماریار وسومی دختر بطریق عمور به آمد و در من ساعت از ایشان دختری بردم و این کمال پادشاهیست، ای حمدون بابک خرم دین در دیده خاورشناسان
خاورشناسان در کتابهای مختلف خود جسته و گریخته درباره بابک خرم دین