برگه:Babak by Nafisi.djvu/۱۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.


زن جاویدان دلباخته بابک شده بود و با هم گرد می‌آمدند و چون جاویدان مرد آن زن بابک را گفت که: تو مردی بزرک و دلیری و این مرد اکنون بمرد، من بمرک شوی خود بانک بلند نکنم و سوی هیچ یک از پیروانش آهنک نکنم، فردا را آماده باش و ایشان را فراهم آورم و گویم جاویدان دوش گفت که من امشب بمیرم و روح من از پیکرم بیرون آید و بپیکر بابک رود و با روان بابک انباز شود و نیز گویم دیری نکشد که بابک شما را بجایی رساند که تا اکنون هیچ کس بدانجا نرسیده و هیچ کس پس ازو بدانجا نرسد و بابک خداوند روی زمین شود و گردن کشان را براندازد و دین مزدک را دیگر بار زنده کند و بدست بابک خوار شما گرامی و پست شما بلند گردد. بابک از شنیدن این سخنان بطمع افتاد و آن را بشارتی دانست و آماده کار شد. چون بامداد برآمد سپاه جاویدان گرد آمدند و گفتند : چه شد که ما را نخواست تا وصیتی کند؟ زن گفت: چیزی ازین کار باز نداشتش جز آنکه شما در روستاها و خانهای خود پراکنده بودید و اگر میخواست کس فرستد و شما را گرد آورد این خبر پراکنده میشد و ایمن نبود که در انتشار این خبر تازیان بر شما زیانی نرسانند، با من بدین چه اکنون میگویم پیمان بسته است باشد که بپذیرید و بکار بندید. گفتند: بازگوی پیمانی که با تو کرده چگونه است، زیرا که تا زنده بود ما از فرمان وی سر نمی‌پیچیدیم و پس از مرک نیز با وی خلاف نکنیم. زن گفت که : جاویدان مرا گفت: امشب می‌میرم و جان از پیکرم بیرون می‌رود و در تن این جوان درآید و رای من چنینست که وی را بر پیروان خویش خداوند کنم و چون من بمردم این سخن ایشان را بگوی و باز گوی که هر کس درین باره با من خلاف کند و اختیار مرا نگزیند دین ندارد. گفتند که: ما پیمان وی درباره این جوان پذیرفتیم. سپس آن زن گاوی خواست و فرمود آنرا بکشند و پوستش بکنند و آن پوست گشاده کنند و از هم بدرند و آن پوست را بگسترد و تشتی پر از باده بر آن گذاشت و نانی را بشکست و در گرداگرد پوست گاو بنهاد و آن مردم را یک یک همی خواند و میگفت بران پوست پای بکوبند و پاره‌ای از نان بردارند و در می فرو برند و بخورند و بگویند: ای روان بابک بر تو گرویدم، هم چنانکه بروان جاویدان گرویده بودم و سپس دست بابک بگیرند و دست بروی زنند و ببوسند. آن مردم همه چنین کردند و چون خوراک آماده شد ایشانرا بخوردن و نوشیدن خواند.

۱۰