عبد الله را بدانسان که با بك را کشته بودند بکشت و سر با بك را از بغداد بعراق عجم برد و گرد تمامت امصار و قصبات گردانید». پیش ازین نیز گذشت که مسعودی در مروج الذهب میگوید: افشین با بابك و سپاه خود بسر من رای رسید و هارون بن معتصم وخاندان خليفه بپیش از افشین رفتند و مردان دولت نیز بدیدار وی شتافتند و در جایگاه معروف بقاطول در پنج فرسنگی سامرا ، فرود آمد وفيل نزد او فرستادند و این فیل را یکی از شاهان هند برای مامون فرستاده بود و فیل درشتی بود که بدیبای سرخ و سبز و و گوناگون حرير و رنگارنك آراسته بودند و با این فيل ماده شتر بزرك نجیبی هم بود که بهمانگونه آرایش داده بودند . افشین را در اعهای فرستادند از دیبای سرخ زربفت و سینهاش بگوناگون یاقوت و گوهر مرصع بود و نیز در اعهای دیگر که اندکی از آن پست تر بود و کلاه بزرگی برنس مانند که نگینها داشت برنگهای گوناگون و در و گوهر بسیار بر آن دوخته بودند. افشین دراعه بهتر را بيابك پوشانید و آن دیگر را در تن برادرش كرد و كلاه را بر سر با بک گذاشت و کلاهی مانند آن بر سر برادرش نهاد با بك را برفيل و برادرش را بر ماده شتر نشاند. چون بابك فيل را دید بسیار بزرك شمرد و گفت: این جانور چیست ؟ و از آن دراعه شاد شد و گفت : این کرامتیست که پادشاهی بزرگوار درباره اسیری نابهره از عزت و گرفتار خواری کرده است و قضا و قدر با وی بازی کرده و جایگاهش از دستش رفته و او را بورطه رنج افکنده است. سواران و پیادگان با سلاح رایتها از قاطول تا سامره بيك رده بهم پیوسته صف کشیده بودند و بابك برفیل نشسته و برادرش در پی او برناقه روان بود و ایشان از میان دوصف میگذشتند و بابك بچپ و راست مینگریست و مردم را شماره میکرد و پشیمانی ازین میخورد که این گروه مردم از چنگ وی رسته اند و بدستش کشته نشده اند و انبوه مردم را بزرك نمیشهر دو این واقعه در روز پنجشنبه دو روز گذشته از صفر ۲۲۳ بود و مردم نه چنین روزی دیده بودند و نه جنین آرابشی حون افنين بر معتصم وارد شد معتصم او را بسیار بزرك داشت و با بك بشروی معتصم طواف کرد و گرد او گشت . معتصم گفت : بابك تو بي ؟
ون پاسخ داد مکرر کرد. بانك هم چنان خاموش بود افتمن بدو نگر