پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۱۲۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

بود، شما کجاست؟ هر یکی جای خویش بگفتند معتصم ایشانرا بخانها باز فرستاد و خواست که فرزندان بابك را بکشد. احمد بن ابی داود القاضي حاضر گفت بریشان کشتن نیست. معتصم هر کودکی بمادر خویش باز داد. پس معتصم حاضر بودگان را خلعت بر افکند، از جامه خويش و هفت مرکب با ساخت و هر دو دست او را پاره مرصع در کرد و تاجی مرصع بر وی نهاد که قیمت آن خدای تعالی دانست و بیست بار هزار درم برسر آن نهاد و بخانه افشین فرستاد. افشین گفت من آن سهل دهقان ، که او بابك را گرفته است صدهزار درم پذیرفته ام. معتصم گفت : من آن خود بفرستم . پس معتصم مر سهل را هزار دینار و صدهزار درم بفرستاد و خلعتی نیکو و آن عیسی، که برادر بابك را باز داشته بود، هم چندین درم و دینار بفرستاد و این دهقانان، که در آن حوالی بودند و نواحی ، همه را خلعت داد و بنواخت و ایشان را امیدها کرد ...» آفت برف از زمانی که افشین از برزند با بابك و برادرش بسوی معتصم رهسپار شد تا آنروز که بسامرا رسید هر روز خلیفه اسبی و خلعتی بویم فرستاد و چندان معتصم بکار بابک دلبستگی داشت که برای نگاهداشتن راهها و دفع ب وسرما، از سامرا تا عقبه حلوان سواران و سپاهیان گماشت و در هر فرسنگی اسبی با ساخت نگاه میداشتند و ایشان اخبار را بيك ديگر میرسانیدند تا بمعتصم میرسید و از حلوان تا آذربایجان در هر منزلی فرسنك بفرسنك چهار پایان نگاه داشته بودند و هر يك روز یا دوروزچهار پایان را عوض میکردند و در هر فرسنگی ماموری بود که چون خبری از رسیدن ایشان با و میرسید بانک میکرد و بکسی که در فرسنك بعد بود خبر میداد و هم چنین از هر فرسنك شبانه روز خبر بمعتصم میرسید و چون افشین بفناطر حذيفه رسید هارون پسر معتصم و خاندان معتصم نزد او رفتند وحون افشین بسامرا رسید بابك را در قصر خود در مطیره فرود آورد و چون شب فرا رسید احمد بن ابی داود ناشناخت نزد او رفت و باوی سخن گفت و نزد معتصم بازگشت و اوصاف با بك باوی بگفت و معتصم چندان شکیب نداشت و خود شست و متنكر بدانجا رفت و بابك را بدید و چون فردا رسید ، که روز دوشنبه یا پنجشنبه بود، مردم شهر از باب العامه تا مطیره ازدحام کردند ومعتصم ميخواست که همه مردم وی را ببینند گفت او را چگونه آورند که

١٢٣

۱۲۳