پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۱۱۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

کوهها بیرون آمدند و بحصار سهل اندر آمدند و سهل هم آنگاه کس بافشین فرستاد که : بابك را بحصار خویش اندر کردم، کس بفرست تا بدو سپارمش • افشین شاد شد و مردی را فرستاد که با بك را دیده و با بك او را نشناخت و گفت : شو و بنگر که او با بك هست یا نه؟ آنمرد بیآمدو نامه افشین بیآورد و بسهل داد. سهل گفت: اگر او کسی بیگانه بیند از ایدر بیرون شود و من او را باز نتوانم آوردن ، یا خویشتن را بکشد و لیکن چون ایدر بنشیند تو جامه طباخان اندر پوش و کاسه طعام همی آور ، تا او را ببینی و اگر پرسید که : این کیست؟ گویم که طباخست و تو نیز هم چنین گوی . آن مردهم چنین کرد و مرد خراسانی بود ، از شهر اسروشنه پس چون بابك او را بدید ، بك او را بدید، گفت: این کیست؟ گفت: این مردیست خراسانی و دیر سالست تا طباخ ماست. بابك پرسید که : چند سالست تا اینجاست؟ گفت: سالهاست و اینجا زن کرده و خانه ساخته است و اکنون از ینجاست. با بك گفت: راست گویی، که مرد از آنجاست که آنجا زن دارد. چون طعام بخوردند آن مرد سوی افشین شد و گفت : با بکست بدرست ، که آنجاست با بك :گفت برادر مرا عبدالله اینجا بدار و . بس اگر آگه شوند ما را هر دو نگیرند باری یکی از ما بماند . سهل عبدالله را بحصاری فرستاد ، سوی دهقانی دیگر ، ابن اصطفانوس افشين دوسرهنك بفرستاد، با او دو هزار مرد ، یکی ابوسعید محمد بن یوسف و دیگر سرهنگی، نام او بوز ،باره، گفت: برویدو بنگرید تا سهل شما را چه فرماید و چنان کنید که بابک را زنده بمن آورید . ایشان بیآمدند، بريك فرسنگی حصار سهل فرود آمدند و بسهل کس فرستادند. سهل گفت من نخواهم که از خانه خویشش بشما سارم ، که اگر افشین او را نکنند و باز بر ما مسلط شود کینه از من باز خواهد ، من او را بهانه شکار بفلان جای میان کوه آورم و شما را بخوانم ، بك سرهنك باسباه خويش از آنسو در آید و بك سرهنگ ازین سوی، تا من گویم که : این سماه افشین را خبر بوده است و بر ما تاختن کردند و او نداند که من آوردمتان . ایشان بننسند ، دیگر روز با مداد سهل بابك را گفت : توجنین رنجور وغمگینی و آنجا بدین نزدیگی اندر شکارگاهست و با ما یوز و بازست ، اگر خواهی ام

١١٢

۱۱۲