" راه نبود. سپاه افشین باز گشتند و با بک میان آن کوهها فرود آمد و آنروز با طعام نبود و آن دهقانان همه راه او نگاه میداشتند ، تا از کجا بیرون آید دیگر روز با بك را طعام بایست پس بسرکوه بر شد، از بیرون تنگها دهی دید و آن ده را دهقانی بود، نام او سهل بن سنباط و از آنها بود که مساعد بود مر بابك راو بمذهب او بود و افشین نامه کرده بود بوی بگرفتن با بك وطلب كردن او بابك نگاه کرد، بس آن ده مردی رادید د، بزمین که گاو میراند. غلام را گفت: درم برگیر، پیش آن مرد رو، اگر نان دارد بهر بها که خواهد از وی بخر و بیاور. غلام پیش آن مرد شد و نان خواست آن مرد .گفت نان ندارم. پس غلام بدان ده اندر شدو از مردمان نان خواست و مردی اورانان فروخت غلام آنجا بنشست، که لختی بخورد و لختی ببابك .برد آن مرد را انبازی بود و تخم میفکند . چون غلام را ،دید باسليح و با شمشیر بر انباز او نشسته و نان میخورد و نیارست بر او شدن بدوید و سهل دهقان را آگاه کرد. سهل هم آنگاه بر نشست و بیامد. غلام را دید، بشناخت که از متابعان بابك بود و غلام نیز او را بشناخت . سهل او را گفت: بابك كجاست ؟ گفت : آنك بمیان کوهها اندرست گفت: با او کیست ؟ گفت: برادرش گفت رو و مرا بسوی او بر . غلام • سهل را بسوی بابك برد. سهل چون بابک را بدید از اسب فرود آمد دست و پای او را بوسه داد و گفت: تنها کجا همی شوی ؟ گفت : بزمین ملك روم خواهم شدن ، پیس روم، که مرا باوی عهدست که هر گاه بر او سوم سذیرد و نصرة دهد - سهل گفت: او با تو آنگاه عهد کرد که نوملك بودی ، چون امروز بنها ترا بیندکی و ما کند ؟ بابك گفت : شاید بودن که همی راست گوید ، اکنون چه تدبیر بود بما ؟ گفت دانم که مرا از نصیحت خويس و منابعت خویش هیچ تهمت نبری و تو دانی که از همه حصارها هیچ حصار نیست از آن من استوارتر و سلطانرا بر من کاری نبود و مرا تماسد ، بيا بحصار من و این زمستان آنجا همیباش ، تا تدبیر کنم و من جان ومال فدای تو کنم و ازین دهقانان ، که متابع تواند باری خواهم و ما ترا بهیم از ساه روم. با بك گفت: راست گوبی و خود بر نشست ، با برادر و غلام از آن
•