گفته بود که : چون اسیر گردی خویشتن را بکش آنکه افشین آن اسیران دیگر را بخواند. گفت: از شما کیست که این نامه من و آن امیر المومنین پش بابك برد ؟ همه گفتند : ما نیاریم بردن. افشین گفت : چرا نیارید بردن، که او بدین نامه شاد شود؟ گفتند: ايها الامير ، تو او را نشناسی و مادانیم افشین گفت : چاره نیست، بباید بردن و دو تن را بفرستاد، یکی از آن اسیران و یکی از مردم و پسرش را گفت : تو نامه ،کن از زبان خویش پسرش نامه نیشت . افشین نامه کرد که : این نامه امیرالمومنینست ، که سوی تو آوردند ، اگر بیرون آیی ترا بهتر بود و مارا . آن هر دو مرد بدرختستان اندر شدند و بيا بنك رسيدند. آن مرد اسیر نامه پسرش پیش او بنهاد. او بخواند و بینداخت و گفت: او به پسر منست ، که اگر پسر من بودی خویشتن باسیری در ندادی و آن مرد را که نامه پسرش آورده بود گفت: اى سك تو که باشی که نامۀ آن سك پیش من آری ؟ برخاست و آن مرد را بدست خویش بکشت و آن مرد دیگر نامۀ امیرالمومنین پیش او بنهاد. او بر گرفت و مهر بگشاد و بخواند و گفت: این پیش افشین بر و بگوی که : این ترا بکار آید ، نه مرا آن مرد پیش افشین آمد و آن زنهار نامه باز آورد و با بک در آنجا همی بود و از آن راهها ، که لشکر گرفته بودند، یکی راه بود که در آن آب نبود و لشکر آنجا فرود نتوانستند آمدن و برخاسته بودند و بیکی زمین دورتر شده بودند و مرد دلیل بر سر آن راه بنشانده بودند چون ده روز برآمد يك بيمروز این دلیلان خفته بودند و بابت ایشان را نگاه همی داشت چون ایشانرا خفته یافت با پنج نن ، که باوی بودند، • آن بیرون آمد. جون دلیلان بدیدند که بابک رفت ساه را آواز دادند که پنج سوار از اینجا بیرون آمدند و از ایشان سه مرد و دوزن و ما ندانستیم که ایشان که بودند. آن ساه که بآن گذر بودند همه برنتستند و مهنر اشان دیو داد ابو الساج و خویش نزديك از آن استین بود و بر پی پنج سوار برفتند و با بك ، حون فرسنگی دور رفت، حشمه ای آب بود، آنجا درود آمد ، تاجیزی بخورد ساه اندر رسیدند. جون سپاه را بدید زود اسب را پر نشست و بتاخت و برادر و غلام با او برفتند . سپاه سالار دیرتر بر اسب نشست، او را با آن دوزن بگرفتند و پیس افشین فرستاد دو ردی باك برفتند ، تا بمیان کوهها اندر شد، جایی که سواران و سپاه را آنجا
۱۱۰