پرش به محتوا

برگه:Babak by Nafisi.djvu/۱۱۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

از آنجا بیرون شد و بارمنستان رفت و آنجا بیشها بود و درخت بسیار پیوسته با یکدیگر، با کوهها که سوار آنجا نتوانستی آمدن بابك با پنج کس مردمان ، که باوی بودند، آنجا رفت و آن پنج تن سه مرد و دو زن بودند : یکی برادر بابك بود عبدالله و یکی سپهسالاری از آن او نامش معاویه و یکی غلام از آن بابك و از زنان یکی مادرش و دوم زنش ، . که او را دختر کلدانیه میگفتند و دیگران همه از وی پراکندند . دیگر روز افشین را خبر آمد که با بك بگریخت . با همه لشکر سوار شد و بیامد و بحصار اندر شد، کس را نیافت. بفرمود تا آنحصار را ویران کردند و بازمین برابر ساختند. افشین سپاه خویش را در آنجا فرود آورد و اثر بابك ،بجست اندر آندرختستان یافت. ابودلف را بفرمود باجوقی از سپاه ، تا بر پی او برفت و آنروز و آن شب بگردید و باز آمد و گفت : اندر آن پیشه هیچ روی اندر شدن نیست . افشین لشکر هم بر در آن بیشه فرود آورد و بدان همه دهقانان ، که اندر آن کوهها بودند، بحدود ارمنستان ، بهر یکی نامه کرد که : بابك از آنجا بجست و رهگذر او بر شماست و هر که او را بگیرد و یا سر او پیش من آرد صدهزار درم دهم و خلعت دهمش ، بیرون از آن که امیرالمومنین دهدش و بیرون از صلت امیر المومنین پس یکی از دهقانان یکی نامه کرد بافشین و او را راهی درین بیشه نمود که سوار بتوانست رفتن . • هر افشین سرهنگی را بفرستاد. آن سرهنگ برفت و سیاه را گرد آن درختستان فرود آورد و با بك را بدرختستان بمیان اندر گرفت و هر جا که راه بودستاه، دویست و پانصد ، بگماشت و راهها را استوار بگرفت و کس فرستاد تا لشکر را طعام و علف بدادند و بابك طعام و علف بسيار بر گرفته بود و آنجا صبرهمی کرد . پس چون دو روز بود از پیش معتصم زینهار نامه آوردند ، بخط و مهر امیرالمومنین و رسم چنان بود که نامه که دروزینها بودی و بخط امیر المومنین بود مهرش زرین بودی . افشین بدان شاد شد و پسر بابک را ، که اسیر گرفته بود ، بخواند. گفت: من بامير المومنین این امید نداشتم، اکنون این برگیر و باکس من پیش پدرت شو : ، گفت : من پیس در نیارم شدن هر کجا که بیند مرا بکشد ، که چرا من خویشتن را باسیری پیش شما افکندم ؟ که او مرا ومه ر

که

۱۰۹