برگه:BAHAYIGARI b2.pdf/۱۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
بهائی‌گری/ احمد کسروی
 

‫میباشد‪ .‬در این باره تنها داستان یحیی با عیسی هست که آن هم ارجی از تاریخ نمیدارد‪ .‬‌هرچه هست مژده رسان باید‬ ‫تنها مژده رساند‪ ،‬نه آنکه خود را برانگیخته ای نماید و دینی گزارد‪ .‬آنگاه ما نیک میدانیم که سید باب دعوی‬ ‫مهدیگری میداشت و مهدی بدانسان که پنداشته شیعیان و دیگران میبوده خود جداگانه برانگیخته والایی شمرده‬ ‫میشده‪.‬‬

‫بهرحال همان باب دینی بنیاد نهاده و شریعتی گزارده که کار بزرگش اینها بوده‪ .‬عنوان مژده رسانی از باب بسیار‬ ‫دور است‪ .‬آری باب گاهی نام «من یظهره اﷲ» برده‪ .‬ولی این در نوشته های او بوده و از زبانش هیچگاه سخنی در این‬ ‫باره شنیده نشده‪ .‬آنگاه چنانکه گفتیم من یظهره اللهی که باب گفته برای زمان بسیار دورتری میبوده‪ .‬زیرا همان باب‬ ‫«منی‫» را پاک شمرده میگوید‪ :‬بپاس من یظهره اﷲ است که از آب ناپاکی پدید نیاید‪ .‬من یظهره اللهی که باب یاد‬ ‫کرده با بهاﺀ سازشی نمیداشته‪.‬‬

‫روزی بیکی گفتم‪» :‬این گفته شما که باب را مژده رسان پیدایش بهاﺀ میشمارید بدان میماند که پزشکی که بر‬ ‫سر بیمار خواهد رفت‪ ،‬نوکرش را از پیش فرستد که آگاهی رساند‪ ،‬و آن نوکر بسر بیمار رفته خود را پزشک نامد و‬ ‫بکار درمان پرداخته ببیمار دواها خوراند و دستور حجامت دهد‪ ،‬و در گرماگرم اینکار‪ ،‬خود پزشک رسیده همه آنها‬ ‫را بیهوده شمارد و درمان را از سر آغازد‪ .‬آیا چنین کاری دور از خرد نخواهد بود؟!‪..‬‬

‫شگفتر آنکه روزی یک مبلغ بهایی با من سخن میگفت و به این ایراد چنین پاسخ داد‪» :‬نقطه اولی که نام نبی‬ ‫بروی خود نگذاشت!»‪ .‬گفتم‪ :‬این پاسخ مرا ناچار میگرداند که داستانی یاد کنم‪ :‬یکی از آشنایانم میگوید سوار‬ ‫اتومبیل میبودیم و از تبریز بتهران میآمدیم‪ .‬میان راه در یکجا اتومبیل ناچار شد پس بزند‪ .‬من نگاه میکردم دیدم در‬ ‫پشت سر ما تیر تلگرافست و اتومبیل که پس میزند بآن تیر آهنین خواهد خورد‪ .‬این بود گفتم‪» :‬پشت سر تیر تلگراف‬ ‫‌هست»‪ ،‬چون گوش نداد دوباره گفتم‪ .‬باز گوش نداد و همچنان رفت و با سختی بآن تیر خورد که هم ما رنجی یافتیم‬ ‫و هم به اتومبیل آسیبی رسید‪ .‬من زبان بنکوهش گشاده گفتم‪» :‬منکه دو بار صدا کردم پشت سر تیر تلگرافست چرا‬ ‫گوش ندادی؟!‪ .«..‬گفت‪» :‬تو که نگفتی هوپ!‪ .«..‬از این پاسخ همگی خندیدیم‪.‬‬

‫ششم‪ :‬یک ایراد بزرگ دیگر عربیگوییهای باب و بهاﺀ است‪ .‬این از چند راه جای ایراد است‪:‬‬

‫نخست‪ :‬اینان از کوتاه بینی چنین میدانسته اند که زبان فرهش (وحی) جز عربی نتواند بود‪ .‬چنین میدانسته اند که‬ ‫تنها دلیل پیغمبر اسلام براستگوییش قرآن میبوده‪ .‬اینان نیز باید ماننده آنرا پدید آورند‪ .‬اینست بعربی گویی پرداخته‬ ‫آنگاه کوشیده اند که تا توانند ماننده سازی کنند‪ .‬بویژه بهاﺀ که خواسته درست ماننده آیه های قرآن را سازد‪ ،‬اینست‬ ‫‌همچون قرآن پیاپی آورده‪» :‬لو انتم تعلمون»‪» ،‬انه لهوالغفورالکریم»‪» ،‬انه لهو الباقی الکافی الغفور الرحیم» و مانند اینها‪.‬‬

‫دوم‪ :‬باب و بهاﺀ هر دوشان عربی را نیک نمیدانسته و جمله های غلط آورده اند و پاسخهایی که در این باره‬ ‫داده اند در پیش آورده ایم‪ .‬نوشته های باب بسیار غلط میباشد و در بسیار جاها در خور فهم نیست‪ .‬اما بهاﺀ چنانکه‬ ‫نوشته اند برخی از یارانش نوشته های او را درست میگردانیده اند‪ .‬با اینحال در آنها نیز غلط بسیار است‪ .‬گذشته از‬ ‫آنکه جمله هایش خنک و عامیانه میباشد و ناشیگری از هر سوی آن پیداست‪.‬‬