برگه:Azari-zabane-bastan.pdf/۱۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
آذری یا زبان باستان آذربایجان / احمد کسروی
۱۶
 

از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را میداریم که در زمان سلطان ابوسعید بتبریز رسیده و چنین مینویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند. غلامان نیک روی از آن بازرگانان جامه های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی بکمر بسته، در پیشروی خواجگان ایستاده وگوهرها را بدست گرفته و بزنان ترک نشان میدادند و آنان در خریدن بر یکدیگر پیشی میجستند و بسیار میخریدند. من فتنه هایی در آنجا دیدم که باید بخدا پناه جست، و چون ببازار عنبر فروشان درآمدیم مانند همانرا بلکه بیشتر در اینجا دیدم».

این نوشته پسر بطوطه همان را میرساند که ما در بالا نوشتیم. ترکان در تبریز مینشسته اند لیکن ترک و تاجیک از هم جدا میبوده اند.

نیز از آن زمان صفوه الصفای ابن بزاز در دست ماست که چون تاریخ زندگانی شیخ صفی الدین اردبیلی را مینگارد از داستانهای بسیاری که میآورد پیداست که در آن زمان در آذربایجان ترک و تاجیک با هم میبوده اند ولی بیشتری در سوی تاجیکان میبوده. چه او در بسیار جا نام ترکان را میبرد که پیش شیخ میآمده اند و یا شیخ بدیه آنان میرفته. نیز در نام بردن از آبادیها گاهی پاره نامهای ترکی از یالغوز آغاج، یوزآغاج، آقدام، دزلق و مانند این میبرد.

نیز گاهی پاره جمله هایی از پیوسته یا پراکنده به «آذری» یا بگفته خودش به «زبان اردبیلی» از زبان شیخ و دیگران مینگارد که ما آنها را سپس خواهیم آورد. همه اینها گفته ما را استوارتر میگرداند.

نیز از آنزمان نزهت القلوب حمداالله مستوفی را میداریم که مقاله سوم آن در جغرافی در چگونگی شهرهای ایران است و در سال ۷۴۰ (پنج سال پس از مرگ ابوسعید آخرین پادشاه نیرومند مغولان ایران) پرداخته شده. مستوفی زمانی هم در تبریز نشسته بوده و آذربایجان را نیک میشناخته و میتوانسته درباره مردم و زبان آنجا گشاده ترین آگاهیها را بیادگار گزارد. لیکن اینرا نخواسته و جز جمله های کوتاهی درباره شهرهای آنجا در کتاب خود نیاورده. با اینهمه ما آنها را میآوریم و بهره میجوییم:

درباره خوی میگوید: «مردمش سفید چهره و ختای نژاد و خوب صورتند و بدین سبب خوی را ترکستان ایران خوانند».

درباره مراغه مینویسد: «مردمش سفید چهره و ترک وش میباشند و بیشتر بر مذهب حنفی میباشند. و زبانشان پهلوی معرب است».[۱]

درباره لیلان که آنزمان شهر کوچکی بوده مینویسد: «مردمش ترکند». شهرک تسوج را مینویسد: «سکانش از ترک و تاجیک ممزوجند».

کلنبر را که آن نیز شهرکی بوده مینگارد: «مردمش از ترک و طالش ممزوجند». درباره تبریز و دیگر شهرها خاموشی گزیده. ولی خواهیم دید که همو در کتاب خود جمله ای را بآذری از زبان تبریز نگاهداشته است و از آن پیداست که هنوز در تبریز انبوهی از آن بومیان دیرین و آذری در آنجا روان میبوده است.

  1. شاید خواستش از معرب این است که با کلمه های عربی بسیار درآمیخته بوده است.