برگه:AzRanjiKeMibarim.pdf/۱۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
درهٔ خزان زده ۱۷
 

اگر اعتراف نمی‌کردند در همان جلسهٔ دادگاه که زیر یک ایوان ایستگاه تشکیل می‌شد می‌خواباندند و در زیر شلاقهای سمج سرجوخه حیدر باباخانلو وادار به اعتراف می‌کردند. ولی او به اینکار راضی نشده بود.

فردا صبح، به او اطلاع داده بودند که باید اعدام شود. و وقتی آخوند آمده بود وصایای او را بشنود و برایش طلب مغفرت کند، او نمی‌دانست به او چه باید بگوید. مدتی یکدیگر را بر بر نگاه کرده بودند. بعد آخوند چند کلمه دعا خوانده بود و از او خواسته بود وصیت کند. وصالی کمی فکر کرده بود و بعد پرسیده بود:

— تو اسدو می‌شناسی؟

— نه!

— پس من وصیتی ندارم ... فقط یک حرف واسه‌ش داشتم. شاید بتونی پیداش کنی — ها؟ ...

بعد دوباره بفکر فرورفته بود. پیش خود چیزی زمزمه کرده بود و اینطور حرف خود را پس گرفته بود:

— ... نه... نه! نمیخواد پیداش کنی. من دیگه با هیشکی حرفی ندارم. حتی با تو.

و آخوند هرچه اصرار کرده بود. نتوانسته بود از او چیزی در بیاورد و آخر سر هم وصالی او را بزور از اطاق بیرون کرده بود.

ساعت ده صبح پی او آمدند و از انبار زغال ایستگاه که در آن زندانی بود بیرونش آوردند. آنقدر بعجله راه افتاده بودند که حتی دستبند هم با خود نداشتند. دستهای او را با یک تکه از همان طنابهای سفید و نوی که با تفنگها از تهران فرستاده شده بود، بستند. در یکی از دره‌های خزان‌زدهٔ زیراب، نزدیک بهداری معدن، رو به سراشیب تپه‌ای که در پای آن یک جوی باریک، یخ زده بود، سرپا نگاهش داشتند.

مه سنگینی که دره‌های زیراب را با همهٔ آن اطراف در خود فرو برده بود، ظنین هشت ضربهٔ تفنگ را بلعید و دوباره آواری از اندوه و سرما، برسر همهٔ آن اطراف فرو ریخت.