پرش به محتوا

برگه:Archive of Šarq magazine.pdf/۳۱۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۲۱۹
مجله شرق

بس. باری چون بعقیدهٔ بنده در همین عبارات کوتاه و جملهای بی‌پیوندی که در بعضی محلها بگوش میرسد نکتهائی هست که شاید در نظر کسانی که بموضوعهای جزئی نیز اهمیت میدهند پسندیده افتد چند سطر را از این قبیل گفتها پر میکنم و اگر برای آنها خریداری پیدا شد ممکن است باز چیزی از این قبیل بنویسم:

پریشب بخانهٔ یکی از دوستان رفتم. تازه خورشید غروب کرده بود صاحب خانه مریض بود ولی نه‌چندانکه از پذیرائی عاجز باشد. پیش از من یکی که تازه بعضی اصطلاحات کلام و منطق را یاد گرفته آمده بود و با صاحب‌خانه گفت و شنید داشت.

سلام علیکم، خدا بد ندهد چرا خوابیده‌اید، مگر خدا نخواسته کسالتی دارید-بلی کمی سرما خورده‌ام اما چیزی نیست با یک قرص روفئین کارش را میسازم. در این میان آقای دال صندلی خود را که نزدیک تختخواب صاحب‌خانه بود بمن داد و از من درخواست کرد که در جای او بنشینم. من نشستم و در دریای فکر غرق بودم نمیدانم بچه سبب خیالات پریشان از نظرم میگذشت. آمدن بعضی از معلمین مدارس مصر و مذاکره آنها با علمای شیعه مقیم نجف، برف و باران فراوان اسفندماه امسال یکی بودن اخبار داخله در همه روزنامها، خوردن پولی که برای ساختن مجسمه امیرکبیر بعضی از وطن‌دوستان گدائی کرده بودند، نطق راجع بنان حلال در لندن، یادداشت روزنامهٔ شفق در باب نان حلال. اعلانهای مغازهٔ ری‌پور اینها و صدها فکر بی‌تناسب می‌آمد و میرفت که ناگاه آقای دال روی خود را بمن کرده و گفت آیا بسعدی میتوانیم افصح المتکلمین بگوئیم صاحب‌خانه دانست که مقصود پرسنده آنست که بگوید من میدانم متکلم اصطلاح حکمت است ولی چون نخواست رشته سخن را دراز نماید و برای اینکه راه را گم کند و گریبانش را از چنک این اصطلاحات رها سازد گفت چه عیب دارد متکلم همان گوینده است و گوینده هم بارها بمعنی شاعر آمده است.

آقای دال مطلب را از سرگرفت و پرسید که خوب آقا گلستان که بزبان عصری نیست یعنی در وقتی که سعدی این کتاب را مینوشت مردم آنطور حرف نیمزند و کم‌کم گلستان مقبول طبع خاص و عام شده است و بدین‌سبب نمیتوان آنرا فصیح دانست چون فصاحت آنست که نویسنده یا گوینده‌ای مقصود خود را بزبان همعصرهای خویش بیان کند و در ادای مطلب با طناب ممل و ایجاز مخل نپردازد.» من بصحت و سقم این تعریف فصاحت کاری ندارم ولی برای اینکه رشته گفتگوی ما پاره نشود مینویسم که بشنیدن این کلمات صاحب‌خانه نیمهٔ بدن خود را از زیر لحاف بیرون آورده و گفت آقای دال بنده هم با عقیده