پرش به محتوا

برگه:Archive of Šarq magazine.pdf/۳۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۲۱۵
مجله شرق

«من هرچه مطلوب بشر است داشتم ثروت و عقل و همت عالی اما افسوس که آنچه قوای پسندیده در من بود عاطل و باطل ماند. از من خیانت یا جنایتی سرنزده است اما گناهی مرتکب شده‌ام بدتر از قتل:یعنی دل و جوانی و عقل سلیم خویش را در منجلاب افکنده‌ام. هروقت میان آمال خود و قدرت خود میزانی میگیرم و ورطه هولناکی که خواسته‌های مرا از توانسته‌هایم جدا ساخته مشاهده میکنم دهشت بر من مستولی میشود آه ای‌کاش از همان اوان کودکی راهی می‌پیمودم که ذهن صافی و عقل بی‌آلایش من بمن مینمود! بارها بر آن شده‌ام که از منجلابی که میان من و آن شاهراه روشن حامل است بگذرم… ولی افسوس!»

مدرسه چیزی به تولستوی نیاموخت و چنانکه خود گوید «تربیت اساسی آن است که از حیات عملی حاصل شود نه از مدرسه.» در نوزده‌سالگی عزم جزم کرد که مدرسه را ترک گفته بقریه بازگردد و بزراعت و جبران بدبختی رعایای خود بپردازد پس این شرح را بیکی از کسان خود نوشت:

«میخواهم برقیه بازگردم و همت خود را باصلاح حال رعیت مقصور گردانم. البته کارهای مم درپیش است اما تا چنین خدمتی از من برمیآید چرا در پی خدمات دیگر بروم من جاه‌طلب نیستم همین مرا بس‌که برای ۷۰۰ تن رعیت خود مفید واقع شوم»

آن شخص باو جواب داد: «اشتباه میکنی تمشیت امور رعایا از تو برنمی‌آید تو جوانی خوشخوی و مهربانی این مردم سختی و خشونت میخواهند جوان باید جاه‌طلب باشد نه‌اینکه خود را در کنج مزرعه زنده‌بگور کند تو در حق خود مشتبهی و باستعداد خود پی نبردهء»

اما تولستوی نشنید از مدرسه مستعفی و در قریه مقیم شد.

در این‌جا با طبیعت و با نکبات احوال رعیت مواجه شد و پس از چندی دریافت که تحسین حال و بهبودی وضع این مردم از قدرت او خارج است پس نومید شد و روزها در مزارع تنها میگردید و حالتی منقلب داشت. روزی در زیر درختی نشسته بابرهای گریزان آسمان نظر دوخته بود ناگاه باو الهام شد که عشق و کشف حقیقت بزرگترین سعادتهای عالم امکان است از جای برجست و این فکر را بارها تجزیه‌وتحلیل کرد و عیبی در آن ندید و وجدانش آنرا تکذیب نکرد. پس مصمم شد که برای کسب سعادت خوبی کند و خود را منبع خیر سازد میدان عمل هم در برابرش بود با خود گفت:

«این‌جاست که باید من قوای خود را بکار اندازم و قلوب این رعایای ساده حساس را مزرعه افکار خود سازم»

لکن این‌بار هم رنج‌های او بی‌نتیجه ماند نه از وضع حقیقی و درد اساسی رعیت آگاه شد و نه رعایا بر افکار و نیات او وقوف یافتند بعد از سه سال بکلی خسته شد مزرعه و رعیت را گذاشت و بجانب قفقاز رهسپار گردید ۱۸۵۱