میسزید میکردند و چون روز ششم میرسید پادشاه خویشتن را نوروز میگرفت و تنها کسی نزد او میشد که همنشین او بود و میفرمود پیشکش را بنابر جاه پیشکشکنندگان نزد او میبردند و آنچه میخواست از آن میبخشید و آنچه میخواست بگنج خویش میفرستاد.[۱]
نوروز در میان ایرانیان شش روز بود و چنان میدانستند که آن روزیست که خدای در آن روشنائی آفریده است و نخستین زمانیست که در آن چرخ گردان بگردش آغاز کرده است و آغاز آن روز اول از فروردینماه بود که نخستین ماه بر آئین ایشان باشد و روز ششم را نوروز بزرک میخواندند و خسروان (اکاسره) در پنج روز نخستین آرزوی مردم را بمیآوردند و در روز ششم با خویش خلوت میکردند و خوی ایشان چنان بود که شبانه مردی نیکو روی نزد پادشاه میشد و بر در میایستاد تا بامداد و چون بامداد میشد اندرون میآمد بیآنکه شاه ویرا بخواند و میایستاد تا آنکه پادشاه او را میدید و چون پادشاه او را میدید میگفت تو که ای و از کجا آمدهای و چه میخواهی و نامت چیست و بچه اندرون آمدی و با تو چیست؟ پس او میگفت من منصورم و نام من مبارکست و از سوی خدا آمدهام و ترا پادشاهی بنیکبختی و نوش و تندرستی خواهانم و با من سال نوینست. پس او مینشست و پس ازو مردی میآمد که با او خوانی سیمین بود و بر آن گندم و جو و نخود و لپه و کنجد و برنج از هرکدام هفت خوشه و هفت دانه و پارهای از شکر و دیناری و درهمی نیکو و آن خوان در میان دو دست پادشاه مینهاد پس پیشکشها را نزد پادشاه میآوردند و نخستینکس که با پیشکش میشد وزیرش بود و پس ازو صاحب
- ↑ أبوریحان بیرونی-آثار الباقیه-چاپ لایپزیک-ص ۲۱۵–۲۳۰