آخرین سواری
ترجمه از شعر انگلیسی اثر رابرت برونینک
۱-گفتم: «پس ای جان شیرین، اکنون که بعشق من دلبستگی نداری
و تقدیر چنین نبود که وجود عزیز تو از آن من باشد
حال که نیروی عشق من از جلب مهر و محبت تو عاجز ماند
و تیر آمال و آرزوی عمر من بهدف نرسید و بخاک نشست،
اکنون که مشیت آسمانی چنین بود و تغییر آن امکانپذیر نیست
من نیز سر مینهم و شکایتی ندارم!
شادباش و دیگری را که لایق عشق تو باشد بمهسری خویشتن سعادتمند کن
و نیز آن امیدی را که بمن داده بودی اینک پس بگیر
فقط میخواهم که مرا یکباره فراموش نکنی
و گاهگاهی عشق و امید و نومیدی مرا بخاطر بیاوری،
خواهش دیگری نیز دارم و آن اینست که یکبار دیگر برای آخرین دفعه
بر اسبان بنشینیم و باتفاق گردش بکنیم
۲-محبوبهٔ من پیشانی زیبای خود را متفکروار بزیر انداخت،
و چشمان سیاه خود را که غرور و شفقت در آن گرم جدال بودند.
بفاصلهٔ یکی دو نفس کشیدن بر من خیره کرد
و مرک و حیات مرا در کفهٔ موازنه معلق داشت
بالاخره قبول کرد و گفت «بسیار خوب!»
خون، بار دیگر جریان خود را در عروق من از سرگرفت،
لا اقل آخریم امید من بهدر نرفته بود
من و محبوبهام، پهلو به پهلو،
در کنار یکدیگر هوا را استنشاق خواهیم کرد-و اسب خواهیم تاخت!
هان! یک روز دیگر نیز، من بمنتها درجهٔ سعادت نایل شدهام با فرشتگان
و خدایان همسری میکنم!
کسی چه میداند؟ شاید همین امشب دنیا بآخر برسد!
۳-گوش بده! هیچگاه مشاهده کردهای که انوار خورشید و ماه و ستاره غروب
همه در آن واحد بریک پاره ابر در مغرب آسمان بتابند