پرش به محتوا

برگه:Archive of Šarq magazine.pdf/۲۶۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۷۲
آخرین سواری

آخرین سواری

ترجمه از شعر انگلیسی اثر رابرت برونینک

۱-گفتم: «پس ای جان شیرین، اکنون که بعشق من دلبستگی نداری

و تقدیر چنین نبود که وجود عزیز تو از آن من باشد

حال که نیروی عشق من از جلب مهر و محبت تو عاجز ماند

و تیر آمال و آرزوی عمر من بهدف نرسید و بخاک نشست،

اکنون که مشیت آسمانی چنین بود و تغییر آن امکان‌پذیر نیست

من نیز سر می‌نهم و شکایتی ندارم!

شادباش و دیگری را که لایق عشق تو باشد بمهسری خویشتن سعادتمند کن

و نیز آن امیدی را که بمن داده بودی اینک پس بگیر

فقط میخواهم که مرا یکباره فراموش نکنی

و گاهگاهی عشق و امید و نومیدی مرا بخاطر بیاوری،

خواهش دیگری نیز دارم و آن اینست که یک‌بار دیگر برای آخرین دفعه

بر اسبان بنشینیم و باتفاق گردش بکنیم

۲-محبوبهٔ من پیشانی زیبای خود را متفکروار بزیر انداخت،

و چشمان سیاه خود را که غرور و شفقت در آن گرم جدال بودند.

بفاصلهٔ یکی دو نفس کشیدن بر من خیره کرد

و مرک و حیات مرا در کفهٔ موازنه معلق داشت

بالاخره قبول کرد و گفت «بسیار خوب!»

خون، بار دیگر جریان خود را در عروق من از سرگرفت،

لا اقل آخریم امید من بهدر نرفته بود

من و محبوبه‌ام، پهلو به پهلو،

در کنار یکدیگر هوا را استنشاق خواهیم کرد-و اسب خواهیم تاخت!

هان! یک روز دیگر نیز، من بمنتها درجهٔ سعادت نایل شده‌ام با فرشتگان

و خدایان همسری می‌کنم!

کسی چه می‌داند؟ شاید همین امشب دنیا بآخر برسد!

۳-گوش بده! هیچگاه مشاهده کرده‌ای که انوار خورشید و ماه و ستاره غروب

همه در آن واحد بریک پاره ابر در مغرب آسمان بتابند