این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۵۱
مجله شرق
| شخص پاک تو بخاک آمد سزای رحمتست | سوی شخص تو ز رحمت باد ایزد در انظر | |||||
| شاعر مخلص معزی با دعا و مرثیت | روی بر خاکت نهاده همچو حاجیبر حجر | |||||
قصیدهٔ دوم
| کی توان گفتن که شد ملک شهنشه بینظام | کی توان گفتن که شد دین پیمبر بیقوام | |||||
| کی توان گفتن که شد صدر زمان اندر زمین | کی توان گفتن که شد بدر زمین اندر غمام | |||||
| قهر یزدان نرم کرد آنرا که بودش دهر نرم | چرخ گردان رام کرد آنرا که بودش بخت رام | |||||
| عالمی در یک زمان معدوم شد در یک مکان | امتی در یک نفس مدروس شد در یک مقام | |||||
| شد شکار عالم آن کو کرد عالم را شکار | شد بکام دشمن آنکو دید دشمنی را بکام | |||||
| از ره بغداد صیاد اجل دامی نهاد | بس شگرف و محتشم صیدی در افتادش بدام | |||||
| آنکه بودی روزگارش با صیام و با صلوة | روزگارش منقطع شد در صلوة و در صیام | |||||
| آنکه بودی چون حسام اندر بنان او قلم | خون همی گرید قلم در فرقت او چون حسام | |||||
| آنکه خصمان در پیام او همی عاجز شدند | گشت عاجز چون بجان او ز مرگ آمد پیام | |||||
| ای جهان بیوفا رنج بصر کردی حلال | تا فروغ طلعت او بر بصر کردی حرام | |||||
| آنکه تیغ عدل کرد اندر نیام دولتش | تیغ کین اندر هلاکش برکشیدی از نیام | |||||
| آنکه بود اندر وزارت بیملام و بیملال | از هلال عمر او گشتی سزاوار ملام | |||||
| در حیوتش جان خاص و عام سخت آسوده بود | وز وفاتش سخت شوریده است شغل خاص و عام | |||||
| بود حلمش خاک وجودش آب هست اندر غمش | خاک بر فرق کفات و آب در چشم کرام | |||||
| راست پنداری خلایق در منامند از قیاس | وین شگفتیها همی بینند گوئی در منام | |||||
| ای وزیر شاه عالم بردی از عالم علم | وی قوام دین شدی در پرده تا روز قیام | |||||
| ای بامر و نهی کرده بر سر گیتی فسار | کرد عزرائیل ناگه بر سر عمرت لگام | |||||
| شد وزارت بر تو گریان بر بساط تعزیت | شد کفایت بیتو گریان در لباس احتشام | |||||
| نه ببالد چون تو در باغ ظفر سروی بلند | نه بتابد چون تو در چرخ هنر ماهی تمام | |||||
| مرگ تو پرگار شیون گرد ملک اندر کشید | هم انامست اندرین پرگار و هم شاه انام | |||||
| آنکه پیوسته بمدح تو زبان برداشتی | خشک دارد بر مصیبت ز آتش هجر تو کام | |||||
| با دریغ و حسرت تو در غریو افتادهاند | بینهایت خلق از فرزند و پیوند و غلام | |||||
| زعفران و نیل سودستند گوئی کز صفت | رویشان مر زعفران گونست و لبها نیل فام | |||||
| گر بود اندازهٔ عمرت مدام اندر جهان | شکر آثار تو خواهد بود تا محشر مدام | |||||
| باد شخصت را نثار از حامل عرش مجید | باد روح را سلام از خازن دارالسلام | |||||
| دست حسرت جامهٔ صبر معزی چاک کرد | تا جهانی را معزا کرد حی لا ینام | |||||