این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۵۰
دو قصیده مرثیه
| موج زد دریای غم تا شاه دریا دل بمرد | هست زیر موجش از انطاکیه تا کاشغر | |||||
| آنچه وهنی بود کز کیوان بایوانش رسید | تاز ایوانش بکیوان شد خروش نوحهگر | |||||
| بود عدلش بیشتر هر روز با مالا جرم | هست شور مرک او هر روز با ما بیشتر | |||||
| مملکت را ایمنی از ملک او پیوسته بود | ایمنی آمد بسر چون عمر او آمد بسر | |||||
| داشت گیتی با بقای او دری اندر جنان | دارد اکنون با فنای او دری اندر سقر | |||||
| در ستردود و شرر باشد بلی و اینک شده است | دیدها از مرگ او پردرد و دلها پرشرر | |||||
| سالها کرد از هنرمندی سفر گرد جهان | باظفر برگشت و با نیک اختری شد زی سفر | |||||
| از جهان امسال داد او را هزیمت روزگار | این هزیمت چون فتاد او را پس از چندین ظفر | |||||
| آفرید ایزد صدف در آب و در اندر صدف | خاک را بر آب رشک آمد ازین معنی مگر | |||||
| خاکرا از چرخ گردون با رشد تا او گرفت | در شاهنشه صدف کردار او در گوش و بر | |||||
| هست خورشید فلک تا روز حشر اندر بدر | هست خورشید زمین تا نفخ صور اندر بدر | |||||
| در بصر از دیدن او خیرگی آمد همی | و آید از نادیدن او خیرگی اندر بصر | |||||
| خسروا گر مستی از مستی بهشیاری گرای | ور بخواب خوش دری از خواب خوش بردار سر | |||||
| تا ببینی امتی را خستهٔ تیر قضا | تا ببینی عالمی را بستهٔ بند قدر | |||||
| تا ببینی باغ ملکت را شده بیرنک و بوی | تا ببینی شاخ دولت را شده بیبرک و بر | |||||
| ملک بینی منقلب گشته ز گوناگون شگفت | دهر بینی مضطرب گشته ز گوناگون عبر | |||||
| ای دریغا شخص تو با جانور در زیر خاک | وندر آشوب اوفتاده با هزاران جانور | |||||
| از تو والاتر که پوشد در جهانداری قبا | وز تو زیباتر که بندد در جهانگیری کمر | |||||
| بیتو شاید گر نروید از زمین هرگز نبات | بیتو شاید گر نیاید هر گزاز گردون مطر | |||||
| همچو اسکندر بپیمودی همه روی زمین | هرچه ممکن بود بنمودی زمردی و هنر | |||||
| بر زمین چون پادشاهی بر گرفتی کاستی | بر فلک چون بدر گردد کاستن گیرد قمر | |||||
| رفتی و بگذاشتی بر دیدهٔ من اشک خویش | تا چو خوانم مدح تو بر من فرو بارد درر | |||||
| چهره و اشکم ز تیمار تو شد چون زر و سیم | تا خطاب نام تو منسوخ شد بر سیم و زر | |||||
| پر شکر بود از مدیح تو زبانم مدتی | هستم از مدح تو اکنون خون ناب اندر شکر | |||||
| نام و نان من بیفزودی و فرمودی مرا | تا بنظم آرم فتوحت را بلفظی مختصر | |||||
| خاطرم نظم فتوحت را گهر در رشته کرد | رشتها بگسست و از چشمم برون آمد گهر | |||||
| گر ز گیتی کرد فانی قهر یزدانی ترا | هست باقی از سر تیغ تو در گیتی اثر | |||||
| آن درختی کز فتوحت تا قیامت رسته گشت | بیخش اندر خاورست و شاخش اندر باختر | |||||
| تخت تو جای پسر کرد آن خداوندی که او | کرد از آغاز شاهی تخت تو جای پدر | |||||
| از تو در خلدبرین جان پدر خوشنود بود | باد در خلدبرین جان تو خوشنود از پسر | |||||
| با بشر کردی فراوان خیر در دار فنا | باد در دار بقا حشر تو با خیر البشر | |||||