و برهان میافزود دستهٔ مخالف در اعتقاد خود راسختر میشد. بحمد اللّه مباحثه به مضاربه نکشید و چون شعلهای که بمنتهای بلندی رسیده باشد از غلیان بازنشست.
حضار برخاسته در اطراف بگردش پرداخته و در هر گوشهای اجتماعی ساختند خود را بکنار جمعیتی رسانده شنیدم یکی گفت:
کتاب تاریخ فلان تألیف مسیر فلان از شاهکارهای دنیا است تاکنون کسی باین جمعی و روشنی و شیوائی سخن نگفته، من آنرا به زبان خواندهام و باز هوس خواندن دارم.
دیگری گفت. بلی همینطور است بسیار کتاب خوبی است دو سال قبل که در فرنگستان بودم مؤلف یکجلد از آنرا برای من فرستاد گفتم خوب کتابی است.
گفتند این کتاب تازه امسال بطبع رسیده! گفت آن نسخه خطی بود که مؤلف برای اظهارنظر نزد من فرستاده بود.
در جای دیگر صحبت از عده کتابی بود که هرکس خوانده یکی گفت بنده شرمنده شما هفده هزار مجلد کتاب خواندهام مجادله درگرفت که برادر اگر روزی یک کتاب هم خوانده باشی این عده کتاب نخواندهای!..
در مجمع دیگری بحث بود که عمر بن حمزه شاعر شهیر عرب از بنی سلمه بود یا بنی ظاهر و در ۷۶ هجری ببغداد رسیده یا در ۷۷
یکی گفت عزیزم تو ملتفت نیستی، جواب رسید که حواست پرت است ادعا شد که نمیفهمی..
در مجمع دیگری مناقشه بر سر این بود که فلانی هیچ سواد ندارد و هر چه مینویسد خوشهچینی حاصل دیگران است بعضی میگفتند البته از ادبا نیست ولی اینقدر هم نباید بیسواد باشد، یکی قسم میخورد که دیده است ثواب را با صاد نوشته دیگر از این بلاهت و حماقت بالاتر چه میشود؟
خلاصه، چه عرض کنم آخرین بنای امیدم در این زندگی مثل دود بر باد رفت سر خود را گرفته از محفل ادبا فرار کردم. و اینک جز مردن یا در بیغوله منزوی شدن راه نجاتی نمیبینم. چه باید کرد عیب حساسیت این است!
گفتم اگر جسارت نباشد این عیب از تنبلی است زیرا بجای آنکه مطابق دستور عقل ولو برخلاف رغبت به تهیهٔ وسایل مادی پرداخته باشید از تنبلی بر بالهای خیال سوارشده و بر آسمان پرواز فرمودهاید ولی باید بدانید که خیالسواری دوام ندارد و شخص هر اندازه خیال دوان ماهری باشد سختتر بزمین میخورد