زیبائیها و صفای این محبس دنیا را دریافت،
با خود میگفتم ایا انجمنی جان فزاتر و صحبتی دلنشینتر از مجمع و گفتوشنود علما و ادبا ممکن میشود؟ این کروبیان بظاهر انسان، برای پرورش جان ستبر و بیادب ما بر زمین نازل گشتهاند، والا آبخورشان عالم علوی است و تفریحگاهشان فلکگردان. از حقایق جاودانی زندهاند و به بذل و بخشش نیکی و دستگیری خوشدل!
آویختگی ایشان بمن و مائی نیست و بر اسباب سست این جهان تکیه نمیکنند وقتی چون ستارگان گرد هم جمع میشوند هریک کموبیش از گوشه ای خرمن نوری آورده بر دیگران میافشاند. تلاقی انوار بقوت روشنائی میافزاید و هرگز باعث تصادم و تنازع نمیگرد-عین جلوهاند و از خودنمائی و تکبر بینیاز، نفس حقیقت و راستیند و از دروغ و کژی بر حذر؟
چه روزکار خوشی دارند و در مالک هستی چه فریضهٔ مجلل و شایانی بر دوش گرفتهاند.
بخدا شکوه کردم که اگر ذرات وجود مرا نیز از جنس آن موجودات ترکیب کرده بودی چه عیب داشت! گناه من پیش از موجودات چه بوده که گلم را از مفردات حرص و حسادت، رقابت و عناد، دروغ و گزاف ورزیدی و برای استخدام دولتم آراستی تا پیوسته از عمل خود در عذاب و از معاشرینم در ننک و شکنجه باشم؟
گویا در موقع خلوت و مناسب، دست حاجت برآوردم، استغاثهام مستجاب گشته بیک وسیله غیر منتظری یکشب در محضر دانشمندان یار یافتم و با معشوقان خیالی جلیس شدم. دلم از شادی میطپید، هرچه نیرو و قوت در اعضا داشتم بچشم و گوش بعاریت سپردم و بیحرکت نشستم.
خدا کند که خواب پریشان و رؤیای کاذب بوده باشد ولی از بدبختی آنچه در خاطرم نقش بسته این است:
دیدم برحسب مراسم عادی هرکس که از در میرسید مثل آنکه استادی نهانی یکدور دستهٔ چرخ جوراببافی را کردانده باشد سرها دایرهوار پائین و بالا میرفت ولی نگاهها سرد یا محجوب و بزیر افکنده بود. اغلب چون خود را در تحت فشار دقت دیگران تصور مینموند ناراحت شده در جای خود میلولیدند. چائی با تعارفات معمولی صرف شد. برای شکستن سکوت، اشخاص مجاور آهسته بنای صحبت گذاشتند. پس از اندکی به بهانه صرف ماکولات، جفتها طاقشده هرکس یار موافقی میجست و در کنارش مینشست.